حكيم ابوالقاسم فردوسى
249
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
هر آن كس كه او از در كار بود * بدان مرز با او سزاوار بود هزار از هنرمند گردان گرد * چو هنگامهء رفتن آمد ببرد چو آمد بنزديك آن جايگاه * سياوش پذيره شدش با سپاه چو پيران بنزد سياوش رسيد * پياده شد از دور كو را بديد سياوش فرود آمد از نيل رنگ * مر او را گرفت اندر آغوش تنگ بگشتند هر دو بدان شارستان * ز هر در زدند از هنر داستان سراسر همه باغ و ميدان و كاخ * همى ديد هر سو بناى فراخ سپهدار پيران ز هر سو براند * بسى آفرين بر سياوش بخواند به دو گفت گر فرّ و برز كيان * نبوديت با دانش اندر جهان كى آغاز كردى بدين گونه جاى * كجا آمدى جاى زين سان بپاى بماناد تا رستخيز اين نشان * ميان دليران و گردنكشان پسر بر پسر همچنين شاد باد * جهاندار و پيروز و فرّخ نژاد چو يك بهره از شهر خرّم بديد * بايوان و باغ سياوش رسيد بكاخ فرنگيس بنهاد روى * چنان شاد و پيروز و ديهيم جوى پذيره شدش دختر شهريار * بپرسيد و دينار كردش نثار چو بر تخت بنشست و آن جاى ديد * بران سان بهشتى دلاراى ديد بدان نيز چندى ستايش گرفت * جهان آفرين را نيايش گرفت ازان پس به خوردن گرفتند كار * مى و خوان و رامشگر و ميگسار ببودند يك هفته با مى بدست * گهى خرّم و شاد دل گاه مست بهشتم رهآورد پيش آوريد * همان هديهء شارستان چون سزيد ز ياقوت و ز گوهر شاهوار * ز دينار و ز تاج گوهرنگار ز ديبا و اسپان بزين پلنگ * بزرّين ستام و جناغ خدنگ فرنگيس را افسر و گوشوار * همان ياره و طوق گوهر نگار بداد و بيامد بسوى ختن * همى راى زد شاد با انجمن چو آمد بشادى بايوان خويش * همانگاه شد در شبستان خويش بگلشهر گفت آنك خرّم بهشت * نديد و نداند كه رضوان چه كشت چو خورشيد بر گاه فرّخ سروش * نشسته بآيين و با فرّ و هوش برامش بپيماى لختى زمين * برو شارستان سياوش ببين خداوند ازان شهر نيكوترست * تو گويى فروزندهء خاورست و زان جايگه نزد افراسياب * همى رفت برسان كشتى بر آب بيامد بگفت آن كجا كرده بود * همان باژ كشور كه آورده بود بياورد پيشش همه سر بسر * بدادش ز كشور سراسر خبر كه از داد شه گشت آباد بوم * ز درياى چين تا بدرياى روم و ز آنجا به كار سياوش رسيد * سراسر همه ياد كرد آنچ ديد ز كار سياوش بپرسيد شاه * و زان شهر و آن كشور و جايگاه به دو گفت پيران كه خرّم بهشت * كسى كو نبيند بارديبهشت سروش آوريدش همانا خبر * كه چونان نگاريدش آن بوم و بر