حكيم ابوالقاسم فردوسى
242
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
كنون همچنين كدخدايى بساز * بنيك و بد از تو نيم بىنياز پس پردهء تو يكى دخترست * كه ايوان و تخت مرا در خورست فرنگيس خواند همى مادرش * شوم شاد اگر باشم اندر خورش پر انديشه شد جان افراسياب * چنين گفت با ديده كرده پر آب كه من گفتهام پيش ازين داستان * نبودى بران گفته همداستان چنين گفت با من يكى هوشمند * كه رايش خرد بود و دانش بلند كه اى دايهء بچّهء شير نر * چه رنجى كه جان هم نيارى ببر و ديگر كه از پيش كندآوران * ز كار ستاره شمر بخردان شمار ستاره بپيش پدر * همى راندندى همه دربدر كزين دو نژاده يكى شهريار * بيايد بگيرد جهان در كنار بتوران نماند برو بوم و رُست * كلاه من اندازد از كين نخست [ كنون باورم شد كه او اين بگفت * كه گردون گردان چه دارد نهفت ] چرا كشت بايد درختى بدست * كه بارش بود زهر و برگش كبست ز كاوس و ز تخم افراسياب * چو آتش بود تيز يا موج آب ندانم بتوران گرايد به مهر * و گر سوى ايران كند پاك چهر چرا بر گمان زهر بايد چشيد * دم مار خيره نبايد گزيد به دو گفت پيران كه اى شهريار * دلت را بدين كار غمگين مدار كسى كز نژاد سياوش بود * خردمند و بيدار و خامش بود بگفت ستاره شمر مگر و ايچ * خرد گير و كار سياوش بسيچ كزين دو نژاده يكى نامور * بر آرد بخورشيد تابنده سر بايران و توران بود شهريار * دو كشور بر آسايد از كارزار و گر زين نشان راز دارد سپهر * بيفزايدش هم بانديشه مهر بخواهد بدن بىگمان بودنى * نكاهد بپرهيز افزودنى نگه كن كه اين كار فرّخ بود * ز بخت آنچ پرسند پاسخ بود ز تخم فريدون و ز كىقباد * فروزندهتر زين نباشد نژاد بپيران چنين گفت پس شهريار * كه راى تو بر بد نيايد به كار بفرمان و راى تو كردم سخن * برو هرچ بايد به خوبى بكن دو تا گشت پيران و بردش نماز * بسى آفرين كرد و برگشت باز بنزد سياوش خراميد زود * برو بر شمرد آن كجا رفته بود نشستند شادان دل آن شب بهم * بباده بشستند جان را ز غم [ پيوگانى فرنگيس با سياوش ] چو خورشيد از چرخ گردنده سر * بر آورد برسان زرّين سپر سپهدار پيران ميان را ببست * يكى بارهء تيز رو بر نشست بكاخ سياوش بنهاد روى * بسى آفرين خواند بر فرّ اوى [ به دو گفت كامروز بر ساز كار * بمهمانى دختر شهريار ] [ چو فرمان دهى من سزاوار او * ميان را ببندم پى كار او ] سياوش را دل پر آزرم بود * ز پيران رخانش پر از شرم بود به دو گفت رو هرچ بايد بساز * تو دانى كه از تو مرا نيست راز