حكيم ابوالقاسم فردوسى
232
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بديدن كنون از شنيدن بهست * گرانمايه و شاهزاد و مهست و گر خود جز اينش نبودى هنر * كه از خون صد نامور با پدر بر آشفت و بگذاشت تخت و كلاه * همى از تو جويد بدين گونه راه نه نيكو نمايد ز راه خرد * كزين كشور آن نامور بگذرد ترا سرزنش باشد از مهتران * سر او همان از تو گردد گران و ديگر كه كاوس شد پير سر * ز تخت آمدش روزگار گذر سياوش جوانست و با فرّهى * به دو ماند آيين و تخت مهى اگر شاه بيند براى بلند * نويسد يكى نامهء سودمند چنانچون نوازند فرزند را * نوازد جوان خردمند را يكى جاى سازد بدين كشورش * بدارد سزاوار اندر خورش بر آيين دهد دخترش را بدوى * بداردش با ناز و با آبروى مگر كو بماند بنزديك شاه * كند كشور و بومت آرامگاه و گر باز گردد سوى شهريار * ترا بهترى باشد از روزگار سپاسى بود نزد شاه زمين * بزرگان گيتى كنند آفرين بر آسايد از كين دو كشور مگر * اگر آردش نزد ما دادگر ز داد جهان آفرين اين سزاست * كه گردد زمانه بدين جنگ راست چو سالار گفتار پيران شنيد * چنان هم همه بودنيها بديد پس انديشه كرد اندر آن يك زمان * همى داشت بر نيك و بد بر گمان چنين داد پاسخ بپيران پير * كه هست اينك گفتى همه دلپذير و ليكن شنيدم يكى داستان * كه باشد بدين راى همداستان كه چون بچّهء شير نر پرورى * چو دندان كند تيز كيفر برى چو با زور و با چنگ بر خيزد او * بپروردگار اندر آويزد او به دو گفت پيران كاندر خرد * يكى شاه كندآوران بنگرد كسى كز پدر كژّى و خوى بد * نگيرد ازو بد خويى كى سزد نبينى كه كاوس ديرينه گشت * چو ديرينه گشت او ببايد گذشت سياوش بگيرد جهان فراخ * بسى گنج بىرنج و ايوان و كاخ دو كشور ترا باشد و تاج و تخت * چنين خود كه يابد مگر نيك بخت [ نامهء افراسياب به سياوش ] چو بشنيد افراسياب اين سخن * يكى راى با دانش افگند بن دبير جهان ديده را پيش خواند * زبان برگشاد و سخن بر فشاند نخستين كه بر خامه بنهاد دست * بعنبر سر خامه را كرد مست جهان آفرين را ستايش گرفت * بزرگى و دانش نمايش گرفت كجا برترست از مكان و زمان * به دو كى رسد بندگان را گمان خداوند جانست و آن خرد * خردمند را داد او پرورد ازو باد بر شاهزاده درود * خداوند گوپال و شمشير و خود خداوند شرم و خداوند باك * ز بيداد و كژّى دل و دست پاك شنيدم پيام از كران تا كران * ز بيدار دل زنگهء شاوران غمى شد دلم زانك شاه جهان * چنين تيز شد با تو اندر نهان