حكيم ابوالقاسم فردوسى
228
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
كه اين در سر او تو افگندهء * چنين بيخ كين از دلش كندهء تن آسانى خويش جستى برين * نه افروزش تاج و تخت و نگين تو ايدر بمان تا سپهدار طوس * ببندد برين كار بر پيل كوس من اكنون هيونى فرستم ببلخ * يكى نامهء با سخنهاى تلخ سياوش اگر سر ز پيمان من * بپيچد نيايد بفرمان من بطوس سپهبد سپارد سپاه * خود و ويژگان باز گردد به راه ببيند ز من هرچ اندر خورست * گر او را چنين داورى در سرست غمى گشت رستم بآواز گفت * كه گردون سر من بيارد نهفت اگر طوس جنگىتر از رستم است * چنان دان كه رستم ز گيتى كم است بگفت اين و بيرون شد از پيش اوى * پر از خشم چشم و پر آژنگ روى هم اندر زمان طوس را خواند شاه * بفرمود لشكر كشيدن به راه چو بيرون شد از پيش كاوس طوس * بفرمود تا لشكر و بوق و كوس بسازند و آرايش ره كنند * و زان رزمگه راه كوته كنند [ پاسخ نامهء سياوش از كاوس ] هيونى بياراست كاوس شاه * بفرمود تا باز گردد به راه نويسندهء نامه را پيش خواند * بكرسى زر پيكرش برنشاند يكى نامه فرمود پر خشم و جنگ * زبان تيز و رخساره چون بادرنگ نخست آفرين كرد بر كردگار * خداوند آرامش و كارزار خداوند بهرام و كيوان و ماه * خداوند نيك و بد و فرّ و جاه بفرمان اويست گردان سپهر * ازو باز گسترده هر جاى مهر ترا اى جوان تندرستى و بخت * هميشه بماناد با تاج و تخت اگر بر دلت راى من تيره گشت * ز خواب جوانى سرت خيره گشت شنيدى كه دشمن بايران چه كرد * چو پيروز شد روزگار نبرد كنون خيره آزرم دشمن مجوى * برين بارگه بر مبر آبروى منه با جوانى سر اندر فريب * گر از چرخ گردان نخواهى نهيب كه من زان فريبنده گفتار او * بسى بازگشتم ز پيگار او ترا گر فريبد نباشد شگفت * مرا از خود اندازه بايد گرفت نرفت ايچ با من سخن ز آشتى * ز فرمان من روى برگاشتى همان رستم از گنج آراسته * نخواهد شدن سير از خواسته ازان مردرى تاج شاهنشهى * ترا شد سر از جنگ جستن تهى در بىنيازى بشمشير جوى * بكشور بود شاه را آبروى چو طوس سپهبد رسد پيش تو * بسازد چو بايد كم و بيش تو گروگان كه دارى ببند گران * هم اندر زمان بار كن بر خران پرستار و ز خواسته هرچ هست * به زودى مر آن را بدرگه فرست تو شو كين و آويختن را بساز * ازين در سخن ها مگردان دراز [ چو تو ساز جنگ شبيخون كنى * ز خاك سيه رود جيحون كنى ] [ سپهبد سر اندر نيارد بخواب * بيايد بجنگ تو افراسياب ]