حكيم ابوالقاسم فردوسى

219

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

سپه را سوى زابلستان كشيد * ابا پيل تن سوى دستان كشيد همى بود يك چند با رود و مى * بنزديك دستان فرخنده پى گهى با تهمتن بدى مى بدست * گهى با زواره گزيدى نشست گهى شاد بر تخت دستان بدى * گهى در شكار و شبستان بدى چو يك ماه بگذشت لشكر براند * گو پيل تن رفت و دستان بماند سپاهى برفتند با پهلوان * ز زابل هم از كابل و هندوان ز هر سو كه بد نامور لشكرى * بخواند و بيامد به شهر هرى از يشان فراوان پياده ببرد * بنه زنگهء شاوران را سپرد سوى طالقان آمد و مرو رود * سپهرش همى داد گفتى درود از آن پس بيامد بنزديك بلخ * نيازرد كس را بگفتار تلخ و زان روى گرسيوز و بارمان * كشيدند لشكر چو باد دمان سپهرم بد و بارمان پيش رو * خبر شد بديشان ز سالار نو [ كه آمد سپاهى و شاهى جوان * از ايران گو پيل تن پهلوان ] هيونى بنزديك افراسياب * برافگند برسان كشتى بر آب كه آمد ز ايران سپاهى گران * سپهبد سياوش و با او سران سپه كش چو رستم گو پيل تن * بيك دست خنجر بديگر كفن تو لشكر بياراى و چندين مپاى * كه از باد كشتى بجنبد ز جاى برانگيخت برسان آتش هيون * كزين سان سخن راند با رهنمون سياوش زين سو بپاسخ نماند * سوى بلخ چون باد لشكر براند چو تنگ اندر آمد ز ايران سپاه * نشايست كردن بپاسخ نگاه نگه كرد گرسيوز جنگ جوى * جز از جنگ جستن نديد ايچ روى چو ز ايران سپاه اندر آمد بتنگ * بدروازهء بلخ بر خاست جنگ دو جنگ گران كرده شد در سه روز * بيامد سياوش لشكر فروز پياده فرستاد بر هر درى * ببلخ اندر آمد گران لشكرى گريزان سپهرم بدان روى آب * بشد با سپه نزد افراسياب [ نامهء سياوش به كاوس ] سياوش در بلخ شد با سپاه * يكى نامه فرمود نزديك شاه نوشتن بمشك و گلاب و عبير * چنانچون سزاوار بد بر حرير نخست آفرين كرد بر كردگار * كزو گشت پيروز و به روزگار خداوند خورشيد و گردنده ماه * فرازندهء تاج و تخت و كلاه كسى را كه خواهد بر آرد بلند * يكى را كند سوگوار و نژند چرا نه بفرمانش اندر نه چون * خرد كرد بايد بدين رهنمون ازان دادگر كو جهان آفريد * ابا آشكارا نهان آفريد همى آفرين باد بر شهريار * همه نيكوى باد فرجام كار ببلخ آمدم شاد و پيروز بخت * بفرّ جهاندار با تاج و تخت سه روز اندرين جنگ شد روزگار * چهارم ببخشود پروردگار سپهرم بترمذ شد و بارمان * بكردار ناوك بجست از كمان كنون تا بجيحون سپاه منست * جهان زير فرّ كلاه منست