حكيم ابوالقاسم فردوسى
215
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بيآمد دو صد مرد آتش فروز * دميدند گفتى شب آمد بروز نخستين دميدن سيه شد ز دود * زبانه بر آمد پس از دود زود زمين گشت روشنتر از آسمان * جهانى خروشان و آتش دمان سراسر همه دشت بريان شدند * بران چهر خندانش گريان شدند سياوش بيامد بپيش پدر * يكى خود زرّين نهاده بسر هشيوار و با جامهاى سپيد * لبى پر ز خنده دلى پر اميد يكى تازيى بر نشسته سياه * همى خاك نعلش بر آمد به ماه پراگنده كافور بر خويشتن * چنانچون بود رسم و ساز كفن بدانگه كه شد پيش كاوس باز * فرود آمد از باره بردش نماز رخ شاه كاوس پر شرم ديد * سخن گفتنش با پسر نرم ديد سياوش به دو گفت انده مدار * كزين سان بود گردش روزگار سر پر ز شرم و بهايى مراست * اگر بىگناهم رهايى مراست ور ايدونك زين كار هستم گناه * جهان آفرينم ندارد نگاه بنيروى يزدان نيكى دهش * كزين كوه آتش نيابم تپش خروشى بر آمد ز دشت و ز شهر * غم آمد جهان را از ان كار بهر چو از دشت سودابه آوا شنيد * بر آمد بايوان و آتش بديد همى خواست كو را بد آيد به روى * همى بود جوشان پر از گفت و گوى جهانى نهاده بكاوس چشم * زبان پر ز دشنام و دل پر ز خشم سياوش سيه را بتندى بتاخت * نشد تنگ دل جنگ آتش بساخت ز هر سو زبانه همى بركشيد * كسى خود و اسپ سياوش نديد يكى دشت با ديدگان پر ز خون * كه تا او كى آيد ز آتش برون چو او را بديدند برخاست غو * كه آمد ز آتش برون شاه نو اگر آب بودى مگر تر شدى * ز ترّى همه جامه بىبر شدى چنان آمد اسپ و قباى سوار * كه گفتى سمن داشت اندر كنار چو بخشايش پاك يزدان بود * دم آتش و آب يكسان بود چو از كوه آتش بهامون گذشت * خروشيدن آمد ز شهر و ز دشت سواران لشكر برانگيختند * همه دشت پيشش درم ريختند يكى شادمانى بد اندر جهان * ميان كهان و ميان مهان همى داد مژده يكى را دگر * كه بخشود بر بىگنه دادگر همى كند سودابه از خشم موى * همى ريخت آب و همى خست روى چو پيش پدر شد سياوش پاك * نه دود و نه آتش نه گرد و نه خاك فرود آمد از اسپ كاوس شاه * پياده سپهبد پياده سپاه سياوش را تنگ در بر گرفت * ز كردار بد پوزش اندر گرفت سياوش به پيش جهاندار پاك * بيامد بماليد رخ را به خاك كه از تفّ آن كوه آتش برست * همه كامهء دشمنان گشت پست به دو گفت شاه اى دلير جوان * كه پاكيزه تخمى و روشن روان چنانى كه از مادر پارسا * بزايد شود در جهان پادشا