حكيم ابوالقاسم فردوسى
202
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
يكى ميوه دارى بماند ز من * كه نازد همى بار او بر چمن ازان پس كه بنمود پنجاه و هشت * بسر بر فراوان شگفتى گذشت همى آز كمتر نگردد بسال * همى روز جويد بتقويم و فال چه گفتست آن موبد پيش رو * كه هرگز نگردد كهن گشته نو تو چندان كه گويى سخن گوى باش * خردمند باش و جهانجوى باش چو رفتى سر و كار با ايزدست * اگر نيك باشدت جاى ار بدست نگر تا چه كارى همان بدروى * سخن هر چه گويى همان بشنوى درشتى ز كس نشنود نرم گوى * بجز نيكويى در زمانه مجوى بگفتار دهقان كنون باز گرد * نگر تا چه گويد سراينده مرد [ داستان مادر سياوش ] چنين گفت موبد كه يك روز طوس * بدانگه كه برخاست بانگ خروس خود و گيو گودرز و چندى سوار * برفتند شاد از در شهريار بنخچير گوران بدشت دغوى * ابا باز و يوزان نخچير جوى فراوان گرفتند و انداختند * علوفه چهل روزه را ساختند بدان جايگه ترك نزديك بود * زمينش ز خرگاه تاريك بود يكى بيشه پيش اندر آمد ز دور * بنزديك مرز سواران تور همى راند در پيش با طوس گيو * پس اندر پرستندهء چند نيو بران بيشه رفتند هر دو سوار * بگشتند بر گرد آن مرغزار ببيشه يكى خوب رخ يافتند * پر از خنده لب هر دو بشتافتند بديدار او در زمانه نبود * برو بر ز خوبى بهانه نبود به دو گفت گيو اى فريبنده ماه * ترا سوى اين بيشه چون بود راه چنين داد پاسخ كه ما را پدر * بزد دوش بگذاشتم بوم و بر شب تيره مست آمد از دشت سور * همان چون مرا ديد جوشان ز دور يكى خنجرى آبگون بر كشيد * همان خواست از تن سرم را بريد بپرسيد زو پهلوان از نژاد * برو سرو بن يك بيك كرد ياد به دو گفت من خويش گرسيوزم * بشاه آفريدون كشد پروزم پياده به دو گفت چون آمدى * كه بىباره و رهنمون آمدى چنين داد پاسخ كه اسپم بماند * ز سستى مرا بر زمين بر نشاند بىاندازه زرّ و گهر داشتم * بسر بر يكى تاج زر داشتم بران روى بالا ز من بستدند * نيام يكى تيغ بر من زدند چو هشيار گردد پدر بىگمان * سوارى فرستد پسِ من دمان بيآيد همى تازيان مادرم * نخواهد كزين بوم و بر بگذرم دل پهلوانان به دو نرم گشت * سر طوس نوذر بىآزرم گشت شه نوذرى گفت من يافتم * از ايرا چنين تيز بشتافتم به دو گفت گيو اى سپهدار شاه * نه با من برابر بدى بىسپاه همان طوس نوذر بدان بستهيد * كجا پيش اسپ من اينجا رسيد به دو گيو گفت اين سخن خود مگوى * كه من تاختم پيش نخچير جوى