حكيم ابوالقاسم فردوسى

17

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

برو تيره شد فرّهء ايزدى * بكژى گرائيد و نابخردى پديد آمد از هر سوى خسروى * يكى نامجوئى ز هر پهلوى سپه كرده و جنگ را ساخته * دل از مهر جمشيد پرداخته يكايك ز ايران بر آمد سپاه * سوى تازيان بر گرفتند راه شنودند كان جا يكى مهترست * پر از هول شاه اژدها پيكرست سواران ايران همه شاه‌جوى * نهادند يك سر بضحاك روى بشاهى برو آفرين خواندند * ورا شاه ايران زمين خواندند كى اژدهافش بيامد چو باد * بايران زمين تاج بر سر نهاد از ايران و از تازيان لشكرى * گزين كرد گرد از همه كشورى سوى تخت جمشيد بنهاد روى * چو انگشترى كرد گيتى به روى چو جمشيد را بخت شد كندرو * بتنگ اندر آمد جهاندار نو برفت و به دو داد تخت و كلاه * بزرگى و ديهيم و گنج و سپاه چو صد سالش اندر جهان كس نديد * برو نام شاهى و او ناپديد صدم سال روزى بدرياى چين * پديد آمد آن شاه ناپاك دين نهان گشته بود از بد اژدها * نيامد بفرجام هم زو رها چو ضحاكش آورد ناگه بچنگ * يكايك ندادش زمانى درنگ بارّش سراسر به دو نيم كرد * جهان را ازو پاك بىبيم كرد [ شد آن تخت شاهى و آن دستگاه * زمانه ربودش چو بيجاده كاه ] [ ازو بيش بر تخت شاهى كه بود * بران رنج بردن چه آمدش سود ] گذشته برو ساليان هفتصد * پديد آوريده همه نيك و بد چه بايد همه زندگانى دراز * چو گيتى نخواهد گشادنت راز همى پروراندت با شهد و نوش * جز آواز نرمت نيايد به گوش يكايك چو گوئى كه گسترد مهر * نخواهد نمودن ببد نيز چهر [ به دو شاد باشى و نازى بدوى * همان راز دل را گشائى بدوى ] [ يكى نغز بازى برون آورد * بدلت اندرون درد و خون آورد ] [ دلم سير شد زين سراى سپنج * خدايا مرا زود برهان ز رنج ] ضحاك [ پادشاهى ضحاك هزار سال بود ] چو ضحاك شد بر جهان شهريار * برو ساليان انجمن شد هزار سراسر زمانه به دو گشت باز * بر آمد برين روزگار دراز نهان گشت كردار فرزانگان * پراگنده شد كام ديوانگان هنر خوار شد جادوئى ارجمند * نهان راستى آشكارا گزند شده بر بدى دست ديوان دراز * بنيكى نرفتى سخن جز براز دو پاكيزه از خانهء جمشيد * برون آوريدند لرزان چو بيد