حكيم ابوالقاسم فردوسى

164

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

كه پور فريدون نياى منست * همه شهر ايران سراى منست و ديگر ببازوى شمشير زن * تهى كردم از تازيان انجمن بشمشير بستانم از كوه تيغ * عقاب اندر آرم ز تاريك ميغ كنون آمدم جنگ را ساخته * درفش درفشان بر افراخته فرستاده برگشت مانند باد * سخنها بكاوس كى كرد ياد چو بشنيد كاوس گفتار اوى * بياراست لشكر بپيكار اوى ز بربر بيامد سوى سوريان * يكى لشكرى بىكران و ميان بجنگش بياراست افراسياب * بگردون همى خاك بر زد ز آب جهان كر شد از نالهء بوق و كوس * زمين آهنين شد هوا آبنوس ز زخم تبرزين و از بس ترنگ * همى موج خون خاست از دشت جنگ سر بخت گردان افراسياب * بران رزم گاه اندر آمد بخواب دو بهره ز توران سپه كشته شد * سر سركشان پاك برگشته شد سپهدار چون كار زان گونه ديد * بىآتش بجوشيد همچون نبيد بآواز گفت اى دليران من * گزيده يلان نرّه شيران من شما را ز بهر چنين روزگار * همى پرورانيدم اندر كنار بكوشيد و هم پشت جنگ آوريد * جهان را بكاوس تنگ آوريد يلان را بژوپين و خنجر زنيد * دليرانشان سربسر بفگنيد همان سگزى رستم شير دل * كه از شير بستد بشمشير دل بود كز دليرى ببند آوريد * سرش را بدام گزند آوريد هر آن كس كه او را بروز نبرد * ز زين پلنگ اندر آرد بگرد دهم دختر خويش و شاهى و را * بر آرم سر از برج ماهى و را چو تركان شنيدند گفتار اوى * سراسر سوى رزم كردند روى بشد تيز با لشكر سوريان * بدان سود جستن سر آمد زيان چو روشن زمانه بران گونه ديد * از انجا سوى شهر توران كشيد دلش خسته و كشته لشكر دو بهر * همى نوش جست از جهان يافت زهر [ آراستن كاوس گيتى را ] بيامد سوى پارس كاوس كى * جهانى بشادى نوافگند پى بياراست تخت و بگسترد داد * بشادى و خوردن دل اندر نهاد فرستاد هر سو يكى پهلوان * جهاندار و بيدار و روشن روان بمرو و نشاپور و بلخ و هرى * فرستاد بر هر سويى لشكرى جهانى پر از داد شد يك سره * همى روى بر تافت گرگ از بره ز بس گنج و زيبايى و فرّهى * پرى و دد و دام گشتش رهى مهان پيش كاوس كهتر شدند * همه تاج دارانش لشكر شدند جهان پهلوانى برستم سپرد * همه روزگار بهى زو شمرد يكى خانه كرد اندر البرز كوه * كه ديو اندران رنجها شد ستوه بفرمود كز سنگ خارا كنند * دو خانه برو هر يكى ده كمند بياراست آخُر به سنگ اندرون * ز پولاد ميخ و ز خارا ستون