حكيم ابوالقاسم فردوسى
161
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
تو هر گه كه آيى به بربرستان * نبينى مگر تيغ و گرز گران همين بند و زندانت آراستست * اگر رايت اين آرزو خواستست بيايم بجنگ تو من با سپاه * برين گونه سازيم آيين و راه چو بشنيد پاسخ گو پيل تن * دليران لشكر شدند انجمن سوى راه دريا بيامد بجنگ * كه بر خشك بر بود ره با درنگ بكشتى و زورق سپاهى گران * بشد تا سر مرز هاماوران بتاراج و كشتن نهادند روى * ز خون روى كشور شده جوى جوى خبر شد بشاه هماور ازين * كه رستم نهادست بر رخش زين ببايست ناگاهش آمد بجنگ * نبد روزگار سكون و درنگ چو بيرون شد از شهر خود با سپاه * بروز درخشان شب آمد سياه چپ و راست لشكر بياراستند * بجنگ اندرون نامور خواستند گو پيل تن گفت جنگى منم * بآورد گه بر درنگى منم بر آورد گرز گران را بدوش * برانگيخت رخش و بر آمد خروش چو ديدند لشكر بر و يال اوى * بچنگ اندرون گرز و گوپال اوى تو گفتى كه دلشان بر آمد ز تن * ز هولش پراگنده شد انجمن همان شاه با نامور سركشان * ز رستم چو ديدند يك يك نشان گريزان بيامد بهاماوران * ز پيش تهمتن سپاهى گران چو بنشست سالار با راى زن * دو مرد جوان خواست از انجمن بدان تا فرستد هم اندر زمان * بمصر و ببربر چو باد دمان يكى نامه هر يك بچنگ اندرون * نوشته به درد دل از آب خون كزين پادشاهى بدان نيست دور * بهم بود نيك و بد و جنگ و سور گرايدونك باشيد با من يكى * ز رستم نترسم بجنگ اندكى و گرنه بدان پادشاهى رسد * درازست بر هر سويى دست بد چو نامه بنزديك ايشان رسيد * كه رستم بدين دشت لشكر كشيد همه دل پر از بيم برخاستند * سپاهى ز كشور بياراستند نهادند سر سوى هاماوران * زمين كوه گشت از كران تا كران سپه كوه تا كوه صف بر كشيد * پى مور شد بر زمين ناپديد چو رستم چنان ديد نزديك شاه * نهانى بر افگند مردى به راه كه شاه سه كشور برآراستند * برين گونه از جاى برخاستند اگر جنگ را من بجنبم ز جاى * ندانند سر را بدين كين ز پاى نبايد كزين كين به تو بد رسد * كه كار بد از مردم بد رسد مرا تخت بربر نيايد به كار * اگر بد رسد بر تن شهريار فرستاده بشنيد و آمد دوان * بنزديك كاوس كى شد نهان پيام تهمتن همه باز راند * چو بشنيد كاوس خيره بماند چنين داد پاسخ كه منديش ازين * نه گسترده از بهر من شد زمين چنين بود تا بود گردان سپهر * كه با نوش زهرست با جنگ مهر و ديگر كه دارنده يار منست * بزرگى و مهرش حصار منست