حكيم ابوالقاسم فردوسى
154
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
تهمتن بيامد بسر بر كلاه * نشست از بر تخت نزديك شاه سزاوار او شهريار زمين * يكى خلعت آراست با آفرين يكى تخت پيروزه و ميشسار * يكى خسروى تاج گوهرنگار يكى دست زربفت شاهنشهى * ابا ياره و طوق و با فرّهى صد از ماهرويان زرّين كمر * صد از مشك مويان با زيب و فر صد از اسپ با زين و زرّين ستام * صد استر سيه موى و زرّين لگام همه بارشان ديبهء خسروى * ز چينى و رومى و از پهلوى ببردند صد بدره دينار نيز * ز رنگ و ز بوى و ز هر گونه چيز ز ياقوت جامى پر از مشك ناب * ز پيروزه ديگر يكى پر گلاب نوشته يكى نامهء بر حرير * ز مشك و ز عنبر ز عود و عبير سپرد اين بسالار گيتى فروز * بنوّى همه كشور نيمروز چنان كز پس عهد كاوس شاه * نباشد بران تخت كس را كلاه مگر نامور رستم زال را * خداوند شمشير و گوپال را از آن پس برو آفرين كرد شاه * كه بىتو مبيناد كس پيشگاه دل تاج داران به تو گرم باد * روانت پر از شرم و آزرم باد فرو برد رستم ببوسيد تخت * بسيچ گذر كرد و بربست رخت خروش تبيره بر آمد ز شهر * ز شادى بهر كس رسانيد بهر بشد رستم زال و بنشست شاه * جهان كرد روشن بآيين و راه بشادى بر تخت زرّين نشست * همى جور و بيداد را در ببست زمين را ببخشيد بر مهتران * چو باز آمد از شهر مازندران بطوس آن زمان داد اسپهبدى * به دو گفت از ايران بگردان بدى پس آنگه سپاهان بگودرز داد * و را كام و فرمان آن مرز داد و زان پس بشادى و مى دست برد * جهان را نموده بسى دستبرد بزد گردن غم بشمشير داد * نيامد همى بر دل از مرگ ياد زمين گشت پر سبزه و آب و نم * بياراست گيتى چو باغ ارم توانگر شد از داد و از ايمنى * ز بد بسته شد دست اهريمنى بگيتى خبر شد كه كاوس شاه * ز مازندران بستد آن تاج و گاه بماندند يك سر همه زين شگفت * كه كاوس شاه اين بزرگى گرفت همه پاك با هديه و با نثار * كشيدند صف بر در شهريار جهان چون بهشتى شد آراسته * پر از داد و آگنده از خواسته سر آمد كنون رزم مازندران * به پيش آورم جنگ هاماوران