حكيم ابوالقاسم فردوسى

144

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

پر از خون سر ديو كنده ز تن * بينداخت ز آن سو كه بود انجمن چو ديوان بديدند گوپال اوى * بدرّيدشان دل ز چنگال اوى نكردند ياد بر و بوم و رست * پدر بر پسر بر همى راه جست بر آهيخت شمشير كين پيل تن * بپردخت يكباره زان انجمن چو برگشت پيروز گيتى فروز * بيامد دمان تا بكوه اسپروز ز اولاد بگشاد خم كمند * نشستند زير درختى بلند تهمتن ز اولاد پرسيد راه * بشهرى كجا بود كاوس شاه چو بشنيد از و تيز بنهاد روى * پياده دوان پيش او راهجوى چو آمد به شهر اندرون تاج بخش * خروشى بر آورد چون رعد رخش بايرانيان گفت پس شهريار * كه بر ما سر آمد بد روزگار خروشيدن رخشم آمد به گوش * روان و دلم تازه شد زان خروش بگاه قباد اين خروشش نكرد * كجا كرد با شاه تركان نبرد بيامد هم اندر زمان پيش اوى * يل دانش افروز پر خاشجوى بنزديك كاوس شد پيل تن * همه سر فرازان شدند انجمن غريويد بسيار و بردش نماز * بپرسيدش از رنجهاى دراز گرفتش به آغوش كاوس شاه * ز زالش بپرسيد و از رنج راه به دو گفت پنهان ازين جادوان * همى رخش را كرد بايد روان چو آيد بديو سپيد آگهى * كز ارژنگ شد روى گيتى تهى كه نزديك كاوس شد پيل تن * همه نرّه ديوان شوند انجمن همه رنجهاى تو بىبر شود * ز ديوان جهان پر ز لشكر شود تو اكنون ره خانهء ديو گير * برنج اندر آور تن و تيغ و تير مگر يار باشدت يزدان پاك * سر جاودان اندر آرى به خاك گذر كرد بايد بر هفت كوه * ز ديوان بهر جاى كرده گروه يكى غار پيش آيدت هولناك * چنانچون شنيدم پر از بيم و باك گذارت بران نرّه ديوان جنگ * همه رزم را ساخته چون پلنگ بغار اندرون گاه ديو سپيد * كزويند لشكر به بيم و اميد توانى مگر كردن او را تباه * كه اويست سالار و پشت سپاه سپه را ز غم چشمها تيره شد * مرا چشم در تيرگى خيره شد پزشكان به درمانش كردند اميد * به خون دل و مغز ديو سپيد چنين گفت فرزانه مردى پزشك * كه چون خون او را بسان سرشك چكانى سه قطره به چشم اندرون * شود تيرگى پاك با خون برون گو پيل تن جنگ را ساز كرد * ازان جايگه رفتن آغاز كرد بايرانيان گفت بيدار بيد * كه من كردم آهنگ ديو سپيد يكى پيل جنگى و چاره گرست * فراوان بگرداندرش لشكرست گرايدونك پشت من آرد بخم * شما دير مانيد خوار و دژم و گر يار باشد خداوند هور * دهد مر مرا اختر نيك روز همان بوم و بر باز يابيد و تخت * ببار آيد آن خسروانى درخت