حكيم ابوالقاسم فردوسى
1366
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
نهانش بدانست مرد دلير * بپاسخ زمانى همى بود دير چنين داد پاسخ كه ايدون كنم * كه كين از دل خويش بيرون كنم بدين مردى و دانش و راى و خوى * همى تاج و تخت آمدت آرزوى بشمشير دستش ببريد و گفت * كه اين دست را در بدى نيست جفت چو دستش ببريد گفتا دو پا * ببريد تا ماند ايدر بجا بفرمود تا گوش و بينيش پست * بريدند و خود بارگى برنشست بفرمود كاين را برين ريگ گرم * بداريد تا خوابش آيد ز شرم مناديگرى گرد لشكر بگشت * بدرگاه هر خيمهاى برگذشت كه اى بندگان خداوند كُش * مشوريد بيهوده هر جاى هش چو ماهوى باد آنكه بر جان شاه * نبخشود هرگز مبيناد گاه سه پور جوانش بلشكر بدند * همان هر سه با تخت و افسر بدند همان جايگه آتشى بر فروخت * پدر را و هر سه پسر را بسوخت از ان تخمه كس در زمانه نماند * و گر ماند هر كو بديدش براند بزرگان بران دوده نفرين كنند * سر از كشتن شاه پر كين كنند كه نفرين برو باد و هرگز مباد * كه او را نه نفرين فرستد بداد كنون زين سپس دور عمّر بود * چو دين آورد تخت منبر بود [ هنگام انجام شاهنامه ] چو بگذشت سال از برم شست و پنج * فزون كردم انديشهء درد و رنج بتاريخ شاهان نياز آمدم * بپيش اختر دير ساز آمدم بزرگان و با دانش آزادگان * نبشتند يك سر همه رايگان نشسته نظاره من از دورشان * تو گفتى بدم پيش مزدورشان جز احسنت از يشان نبد بهرهام * بگفت اندر احسنت رويشان زهرهام سر بدرههاى كهن بسته شد * و ز ان بند روشن دلم خسته شد ازين نامور نامداران شهر * على ديلمى بود كوراست بهر [ كه همواره كارش به خوبى روان * بنزد بزرگان روشن روان ] حسين قتيب است از آزادگان * كه از من نخواهد سخن رايگان ازويم خور و پوشش و سيم و زر * وزو يافتم جنبش و پاى و پر نيم آگه از اصل و فرع خراج * همى غلتم اندر ميان دواج [ جهاندار اگر نيستى تنگ دست * مرا بر سر گاه بودى نشست ] چو سال اندر آمد بهفتاد و يك * همى زير بيت اندر آرم فلك [ همى گاه محمود آباد باد * سرش سبز باد و دلش شاد باد ] چنانش ستايم كه اندر جهان * سخن باشد از آشكار و نهان مرا از بزرگان ستايش بود * ستايش و را در فزايش بود كه جاويد باد آن خردمند مرد * هميشه بكام دلش كار كرد