حكيم ابوالقاسم فردوسى

1359

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

به آتش نهال دلت را مسوز * مكن تيره اين تاج گيتى فروز سپاه پراگنده را گرد كن * وزين سان كه گفتى مگردان سخن ازيدر بپوزش بر شاه رو * چو بينى ورا بندگى ساز نو و زان جايگه جنگ لشكر بسيچ * ز راى و ز پوزش مياساى هيچ كزين بد نشان دو گيتى شوى * چو گفتار دانندگان نشنوى چو كارى كه امروز بايدت كرد * بفردا رسد زو برآرند گرد همى يزدگرد شهنشاه را * بتر خواهى از تُرك بد خواه را كه در جنگ شيرست بر گاه شاه * درخشان بكردار تابنده ماه يكى يادگارى ز ساسانيان * كه چون او نبندد كمر بر ميان پدر بر پدر داد و دانش پذير * ز نوشين روان شاه تا اردشير بود اردشيرش بهشتم پدر * جهاندار ساسان با داد و فر كه يزدانش تاج كيان بر نهاد * همه شهريارانش فرخ نژاد چو تو بود مهتر بكشور بسى * نكرد اين چنين راى هرگز كسى چو بهرام چوبين كه سيصد هزار * عناندار و برگستوان ور سوار بيك تير او پشت برگاشتند * به دو دشت پيكار بگذاشتند چو از راى شاهان سرش سير گشت * سر دولت روشنش زير گشت فرآيين كه تخت بزرگى بجست * نبودش سزا دست بد را بشست بر ان گونه بر كشته شد زار و خوار * گزافه بپرداز زين روزگار بترس از خداى جهان آفرين * كه تخت آفريدست و تاج و نگين تن خويش بر خيره رسوا مكن * كه بر تو سر آرند زود اين سخن هرانكس كه با تو نگويد درست * چنان دان كه او دشمن جان تست تو بيمارى اكنون و ما چون پزشك * پزشك خروشان بخونين سرشك تو از بندهء بندگان كمترى * بانديشهء دل مكن مهترى همى كينه با پاك يزدان نهى * ز راه خرد جوى تخت مهى شبان زاده را دل پر از تخت بود * و را پند آن موبدان سخت بود چنين بود تا بود و اين تازه نيست * كه كار زمانه بر اندازه نيست يكى را برآرد بچرخ بلند * يكى را كند خوار و زار و نژند نه پيوند با آن نه با اينش كين * كه دانست راز جهان آفرين همه موبدان تا جهان شد سياه * بر آيين خورشيد بنشست ماه بگفتند زين گونه با كينه جوى * نبد سود يك موى زان گفت و گوى چو شب تيره شد گفت با موبدان * شما را ببايد شد اى بخردان من امشب بگردانم اين با پسر * ز هر گونه‌يى دانش آرم ببر ز لشكر بخوانيم داننده بيست * بدان تا بدين بر نيايد گريست برفتند دانندگان از برش * بيامد يكى موبد از لشكرش چو بنشست ماهوى با راستان * چه بينيد گفت اندرين داستان اگر زنده ماند تن يزدگرد * ز هر سو برو لشكر آيند گرد برهنه شد اين راز من در جهان * شنيدند يك سر كهان و مهان