حكيم ابوالقاسم فردوسى
1354
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بخروار زان پس ده و دو هزار * بخوشه درون گندم آرد ببار همان ارزن و پسته و ناردن * بيارد يكى موبد كار دان شتروار زين هر يكى ده هزار * هيونان بختى بيارند بار همان گاوگردون هزار از نمك * بيارند تا بر چه گردد فلك ز خرما هزار و ز شكّر هزار * بود سخته و راست كرده شمار ده و دو هزار انگبين كندره * بدژها كشند آن همه يك سره نمك خورده سرپوست چون چل هزار * بيارند آن را كه آيد به كار شتروار سيصد ز زربفت شاه * بيارند بر بارها تا دو ماه بيايد يكى موبدى با گروه * ز گاه شميران و از را به كوه بديدار پيران و فرهنگيان * بزرگان كه اند از كنارنگيان به دو روز نامه بدژها نهند * يكى نامه گنجور ما را دهند دگر خود بدارند با خويشتن * بزرگان كه باشند زان انجمن همانا بران راغ و كوه بلند * ز ترك و ز تازى نيايد گزند شما را بدين روزگار سترگ * يكى دست باشد بر ما بزرگ هنرمند گوينده دستور ما * بفرمايد اكنون بگنجور ما كه هر كس كه اين را ندارد برنج * فرستد ورا پارسى جامه پنج يكى خوب سربند پيكر بزر * بيابند فرجام زين كار بر بدين روزگار تباه و دژم * بيابد ز گنجور ما چل درم به سنگ كسى كو بود زير دست * يكى زين درمها گرايد بدست از ان شست بر سر شش و چار دانگ * بيارد نبشته بخواند ببانگ بيك روى بر نام يزدان پاك * كزويست اميد و زو ترس و باك دگر پيكرش افسر و چهر ما * زمين بارور گشته از مهر ما بنوروز و مهر آن هم آراستست * دو جشن بزرگست و با خواستست درود جهان بر كم آزار مرد * كسى كو ز ديهيم ما ياد كرد بلند اخترى نامجوى سوار * بيامد به كف نامهء شهريار [ رفتن يزدگرد به توس و پذيره شدن ماهوى سورى ، او را ] و زان جايگه بركشيدند كوس * ز بست و نشاپور شد تا بطوس خبر يافت ماهوى سورى ز شاه * كه تا مرز طوس اندر آمد سپاه پذيره شدش با سپاهى گران * همه نيزه داران جوشن وران چو پيدا شد آن فر و اورند شاه * درفش بزرگى و چندان سپاه پياده شد از باره ماهوى زود * بران كهترى بندگيها فزود همى رفت نرم از بر خاك گرم * دو ديده پر از آب كرده ز شرم زمين را ببوسيد و بردش نماز * همى بود پيشش زمانى دراز فرخ زاد چون روى ماهوى ديد * سپاهى بران سان رده بركشيد ز ماهوى سورى دلش گشت شاد * بروبر بسى پندها كرد ياد كه اين شاه را از نژاد كيان * سپردم ترا تا ببندى ميان نبايد كه بادى برو برجهد * وگر خود سپاسى برو بر نهد