حكيم ابوالقاسم فردوسى
1343
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
پادشاهى يزدگرد [ پادشاهى يزدگرد شانزده سال بود ] چو بگذشت زو شاه شد يزدگرد * به ماه سفندارمذه روز ارد چه گفت آن سخن گوى مرد دلير * چو از گردش روز برگشت سير كه بارى نزادى مرا مادرم * نگشتى سپهر بلند از برم بپرگار تنگ و ميان دو گوى * چه گويم جز از خامشى نيست روى نه روز بزرگى نه روز نياز * نماند همى بر كسى بر دراز زمانه زمانيست چون بنگرى * ندارد كسى آلت داورى بياراى خوان و بپيماى جام * ز تيمار گيتى مبر هيچ نام اگر چرخ گردان كشد زين تو * سرانجام خاكست بالين تو دلت را بتيمار چندين مبند * بس ايمن مشو بر سپهر بلند كه با پيل و با شير او بازى كند * چنان دان كه از بىنيازى كند تو بىجان شوى او بماند دراز * درازست گفتار چندين مناز تو از آفريدون فزونتر نه اى * چو پرويز با تخت و افسر نه اى بژرفى نگه كن كه با يزدگرد * چه كرد اين برافراخته هفت گرد چو بر خسروى گاه بنشست شاد * كلاه بزرگى بسر بر نهاد چنين گفت كز دور چرخ روان * منم پاك فرزند نوشين روان پدر بر پدر پادشاهى مراست * خور و خوشه و برج ماهى مراست بزرگى دهم هرك كهتر بود * نيازارم آن را كه مهتر بود نجويم بزرگى و فرزانگى * همان رزم و تندى و مردانگى كه بر كس نماند همى زور و بخت * نه گنج و نه ديهيم شاهى نه تخت همى نام جاويد بايد نه كام * بينداز كام و بر افراز نام برين گونه تا سال شد بر دو هشت * همى ماه و خورشيد بر سر گذشت [ تاختن سعد وقاص به ايران و فرستادن يزدگرد ، رستم را به جنگ او ] عمر سعد وقّاس را با سپاه * فرستاد تا جنگ جويد ز شاه چو آگاه شد زان سخن يزدگرد * ز هر سو سپاه اندر آورد گرد بفرمود تا پور هرمزد راه * بپيمايد و بركشد با سپاه كه رستم بدش نام و بيدار بود * خردمند و گرد و جهاندار بود ستاره شمر بود و بسيار هوش * بگفتار موبد نهاده دو گوش برفت و گرانمايگان را ببرد * هرانكس كه بودند بيدار و گرد برين گونه تا ماه بگذشت سى * همى رزم جستند در قادسى [ بسى كشته شد لشكر از هر دو سوى * سپه يك ز ديگر نه برگاشت روى ] بدانست رستم شمار سپهر * ستاره شمر بود و با داد و مهر همى گفت كاين رزم را روى نيست * ره آب شاهان بدين جوى نيست بياورد صلّاب و اختر گرفت * ز روز بلا دست بر سر گرفت يكى نامه سوى برادر به درد * نوشت و سخنها همه ياد كرد