حكيم ابوالقاسم فردوسى
1338
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
كه شيروى را زهر دادند نيز * جهان را ز شاهان پر آمد قفيز بشومى بزاد و بشومى بمرد * همان تخت شاهى پسر را سپرد كسى پادشاهى كند هفت ماه * بهشتم ز كافور يابد كلاه بگيتى بهى بهتر از گاه نيست * بدى بتّر از عمر كوتاه نيست كنون پادشاهى شاه اردشير * بگويم كه پيش آمدم ناگزير پادشاهى اردشير شيروى [ شش ماه بود ] [ بر تخت نشستن اردشير شيروى و اندرز كردن به سرداران ] چو بنشست بر تخت شاه اردشير * از ايران برفتند برنا و پير بسى نامداران گشته كهن * بدان تا چگونه سر آيد سخن زبان برگشاد اردشير جوان * چنين گفت كاى كارديده گوان هرانكس كه بر گاه شاهى نشست * گشاده زبان باد و يزدان پرست بر آيين شاهان پيشين رويم * همان از پس فرّه و دين رويم ز يزدان نيكى دهش ياد باد * همه كار و كردار ما داد باد پرستندگان را همه بر كشيم * ستمكارگان را به خون دركشيم بسى كس بگفتارش آرام يافت * از آرام او هر كسى كام يافت بپيروز خسرو سپردم سپاه * كه از داد شادست و شادان ز شاه بايران چو باشد چنو پهلوان * بمانيد شادان و روشن روان [ ناخوش بودن گراز از پادشاهى اردشير و به چارهء او كشته شدن اردشير به دست پيروز خسرو ] پس آگاهى آمد بنزد گراز * كه زو بود خسرو بگرم و گداز فرستاد گويندهيى را ز روم * كه در خاك شد تاج شيروى شوم كه جانش بدوزخ گرفتار باد * سر دخمهء او نگونسار باد كه دانست هرگز كه سرو بلند * بباغ از گيا يافت خواهد گزند چو خسرو كه چشم و دل روزگار * نبيند چنو نيز يك شهريار چو شيروى را شهريارى دهد * همه شهر ايران بخوارى دهد چنو رفت شد تاج دار اردشير * به دو شادمان جان برنا و پير مرا گر ز ايران رسيد هيچ بهر * نخواهم كه بر وى رسد باد شهر نبودم من آگه كه پرويز شاه * بگفتار آن بدتنان شد تباه بيايم كنون با سپاهى گران * ز روم و ز ايران گزيده سران ببينيم تا كيست اين كدخداى * كه باشد پسندش بدين گونه راى چنان بركنم بيخ او را ز بن * كزان پس نراند ز شاهى سخن نوندى برافگند پويان به راه * بنزديك پيران ايران سپاه دگرگونه آهنگ بدكامه كرد * بپيروز خسرو يكى نامه كرد كه شد تيره اين تخت ساسانيان * جهانجوى بايد كه بندد ميان توانى مگر چارهيى ساختن * ز هر گونه انديشه انداختن