حكيم ابوالقاسم فردوسى

1335

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چنين گفت كانكس كه خون پدر * بريزد مباداش بالا و بر نبينم من آن بدكنش را ز دور * نه هنگام ماتم نه هنگام سور دبيرى بياورد انده برى * همان ساخته پهلوى دفترى بدان مرد داننده اندرز كرد * همه خواسته پيش او ارز كرد همى داشت لختى بصندوق زهر * كه زهرش نبايست جستن به شهر همى داشت آن زهر با خويشتن * همى دوخت سرو چمن را كفن فرستاد پاسخ بشيروى باز * كه اى تاجور شاه گردن فراز سخنها كه گفتى تو برگست و باد * دل و جان آن بدكنش پست باد كجا در جهان جادويى جز بنام * شنو دست و بو دست زان شادكام و گر شاه ازين رسم و اندازه بود * كه راى وى از جادوى تازه بود كه جادو بدى كس بمشكوى شاه * بديده بديدى همان روى شاه مرا از پى فرّخى داشتى * كه شبگير چون چشم بگماشتى ز مشكوى زرّين مرا خواستى * بديدار من جان بياراستى ز گفتار چونين سخن شرم دار * چه بندى سخن كژّ بر شهريار ز دادار نيكى دهش ياد كن * بپيش كس اندر مگو اين سخن ببردند پاسخ بنزديك شاه * بر آشفت شيروى زان بىگناه چنين گفت كز آمدن چاره نيست * چو تو در زمانه سخن خواره نيست چو بشنيد شيرين پر از درد شد * بپيچيد و رنگ رخش زرد شد چنين داد پاسخ كه نزد تو من * نيايم مگر با يكى انجمن كه باشند پيش تو دانندگان * جهان ديده و چيز خوانندگان فرستاد شيروى پنجاه مرد * بياورد داننده و سالخورده و ز ان پس بشيرين فرستاد كس * كه برخيز و پيش آى و گفتار بس چو شيرين شنيد آن كبود و سياه * بپوشيد و آمد بنزديك شاه بشد تيز تا گلشن شادگان * كه بد جاى گوينده آزادگان نشست از پس پرده‌يى پادشا * چنانچون بود مردم پارسا بنزديك او كس فرستاد شاه * كه از سوك خسرو بر آمد دو ماه كنون جفت من باش تا بر خورى * بدان تا سوى كهترى ننگرى بدارم ترا هم بسان پدر * و زان نيز نامى تر و خوبتر به دو گفت شيرين كه دادم نخست * بده وانگهى جان من پيش تست و ز ان پس نياسايم از پاسخت * ز فرمان و راى و دل فرخت بدان گشت شيروى همداستان * كه بر گويد آن خوب رخ داستان زن مهتر از پرده آواز داد * كه اى شاه پيروز بادى و شاد تو گفتى كه من بدتن و جادوام * ز پاكى و از راستى يك سوام به دو گفت شيرويه بود اين چنين * ز تيزى جوانان نگيرند كين چنين گفت شيرين بآزادگان * كه بودند در گلشن شادگان چه ديديد از من شما از بدى * ز تارى و كژّى و نابخردى بسى سال بانوى ايران بدم * بهر كار پشت دليران بدم