حكيم ابوالقاسم فردوسى

1324

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

كنون دست كرده بكش در شويد * بگوييد و گفتار او بشنويد دو مرد خردمند و پاكيزه گوى * بدستار چينى بپوشيد روى چو ديدند بردند پيشش نماز * ببودند هر دو زمانى دراز جهاندار بر شادورد بزرگ * نوشته همه پيكرش ميش و گرگ همان زرّ و گوهر برو بافته * سراسر يك اندر دگر تافته نَهاليش در زير ديباى زرد * پس پشت او مسند لاژورد بهى تناور گرفته بدست * دژم خفته بر جايگاه نشست چو ديد آن دو مرد گرانمايه را * بدانايى اندر سرمايه را ازان خفتگى خويشتن كرد راست * جهان آفريننده را يار خواست ببالين نهاد آن گرامى بهى * بدان تا بپرسد ز هر دو رهى بهى زان دو بالش به نرمى بگشت * بىآزار گردان ز مرقد گذشت بدين گونه تا شادورد مهين * همى گشت تا شد به روى زمين بپوييد اشتاد و آن برگرفت * بماليدش از خاك و بر سر گرفت جهاندار از اشتاد برگاشت روى * بدان تا نديد از بهى رنگ و بوى بهى را نهادند بر شادورد * همى بود بر پاى پيش اين دو مرد پر انديشه شد نامدار از بهى * نديد اندرو هيچ فال بهى همانگه سوى آسمان كرد روى * چنين گفت كاى داور راست‌گوى كه برگيرد آن را كه تو افگنى * كه پيوندد آن را كه تو بشكنى چو از دوده‌ام بخت روشن بگشت * غم آورد چون روشنايى گذشت باشتاد گفت آنچ دارى پيام * ازان بىمنش كودك زشت كام و زان بدسگالان كه بىدانشند * ز بىدانشى ويژه بىرامش اند همان زان سپاه پراگندگان * پر انديشه و تيره دل بندگان بخواهد شدن بخت زين دودمان * نماند درين تخمه كس شادمان سوى ناسزايان شود تاج و تخت * تبه گردد اين خسروانى درخت نماند بزرگى به فرزند من * نه بر دوده و خويش و پيوند من همه دوستان ويژه دشمن شوند * بدين دوده بد گوى و بد تن شوند نهان آشكارا بكرد اين بهى * كه بىتو شود تخت شاهى تهى سخن هرچ بشنيدى اكنون بگوى * پيامش مرا كمتر از آب جوى گشادند گويا زبان اين دو مرد * بر آورد پيچان يكى باد سرد بدان نامور گفت پاسخ شنو * يكايك ببر سوى سالار نو بگويش كه زشت كسان را مجوى * جز آن را كه برتابى از ننگ روى سخن هرچ گفتى نه گفتار تست * مماناد گويا زبانت درست مگو آنچ بدخواه تو بشنود * ز گفتار بيهوده شادان شود بدان گاه چندان ندارى خرد * كه مغزت بدانش خرد پرورد بگفتار بىبر چو نيرو كنى * روان و خرد را پر آهو كنى كسى كو گنهكار خواند ترا * ازان پس جهاندار خواند ترا