حكيم ابوالقاسم فردوسى

1316

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ترا چند خوانم برين بارگاه * همى دور مانى ز فرمان و راه كنون آن سپاهى كه نزد تواند * بسال و به ماه اورمزد تواند براى و بدل ويژه با قيصرند * نهانى بانديشهء ديگرند بر ما فرست آنك پيچيده‌اند * همه سركشى را بسيچيده‌اند چو اين نامه آمد بنزد گراز * پر انديشه شد كهتر ديوساز گزين كرد زان نامداران سوار * از ايران و نيران ده و دو هزار بدان مهتران گفت يكدل شويد * سخن گفتن هر كسى مشنويد بباشيد يك چند زين روى آب * مگيريد يك سر برفتن شتاب چو هم پشت باشيد با همرهان * يكى كوه كندن ز بن بر توان سپه رفت تا خرهء اردشير * هر آنكس كه بودند برنا و پير كشيدند لشكر بران رودبار * بدان تا چه فرمان دهد شهريار چو آگاه شد خسرو از كارشان * نبود آرزومند ديدارشان بفرمود تا زاد فرخ برفت * بنزديك آن لشكر شاه تفت چنين بود پيغام نزد سپاه * كه از پيش بودى مرا نيك خواه چرا راه دادى كه قيصر ز روم * بياورد لشكر بدين مرز و بوم كه بود آنك از راه يزدان بگشت * ز راه و ز پيمان ما بر گذشت چو پيغام خسرو شنيد آن سپاه * شد از بيم رخسار ايشان سياه كس آن راز پيدا نيارست كرد * بماندند با درد و رخساره زرد پيمبر يكى بد بدل با گراز * همى داشت از آب و ز باد راز بيامد نهانى بنزديكشان * بر افروخت جانهاى تاريكشان مترسيد گفت اى بزرگان كه شاه * نديد از شما آشكارا گناه مباشيد جز يكدل و يك زبان * مگوييد كز ما كه شد بدگمان وگر شد همه زير يك چادريم * به مردى همه يار هم ديگريم همان چون شنيدند آواز اوى * بدانست هر مهترى راز اوى مهان يك سر از جاى برخاستند * بران هم نشان پاسخ آراستند بر شاه شد زاد فرخ چو گرد * سخنهاى ايشان همه ياد كرد به دو گفت رو پيش ايشان بگوى * كه اندر شما كيست آزار جوى كه بفريفتش قيصر شوم بخت * بگنج و سليح و بتاج و بتخت كه نزديك ما او گنهكار شد * هم از تاج و اورنگ بيزار شد فرستيد يك سر بدين بارگاه * كسى را كه بودست زين سر گناه بشد زاد فرخ بگفت اين سخن * رخ لشكر نو ز غم شد كهن نيارست لب را گشود ايچ كس * پر از درد و خامش بماندند و بس سبك زاد فرخ زبان برگشاد * همى كرد گفتار ناخوب ياد كزين سان سپاهى دلير و جوان * نبينم كس اندر ميان ناتوان شما را چرا بيم باشد ز شاه * بگيتى پراگنده دارد سپاه بزرگى نبينم بدرگاه اوى * كه روشن كند اختر و ماه اوى شما خوار داريد گفتار من * مترسيد يك سر ز آزار من