حكيم ابوالقاسم فردوسى
1310
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
همى سبز در سبز خوانى كنون * برين گونه سازند مكر و فسون چو بشنيد پرويز بر پاى خاست * بآواز او بر يكى جام خواست كه بود اندر آن جام يك من نبيد * بيك دم مى روشن اندر كشيد چنين گفت كاين گر فرشته بدى * ز مشك و ز عنبر سرشته بدى و گر ديو بودى نگفتى سرود * همان نيز نشناختى زخم رود بجوييد در باغ تا اين كجاست * همه باغ و گلشن چپ و دست راست دهان و برش پر ز گوهر كنم * برين رود سازانش مهتر كنم چو بشنيد رامشگر آواز اوى * همان خوب گفتار دمساز اوى فرود آمد از شاخ سرو سهى * همى رفت با رامش و فرّهى بيامد بماليد بر خاك روى * به دو گفت خسرو چه مردى بگوى به دو گفت شاها يكى بندهام * بآواز تو در جهان زندهام سراسر بگفت آنچ بود از بنه * كه رفت اندر آن يك دل و يك تنه بديدار او شاد شد شهريار * بسان گلستان به ماه بهار بسركش چنين گفت كاى بدهنر * تو چون حنظلى بار بد چون شكر چرا دور كردى تو او را ز من * دريغ آمدت او درين انجمن بآواز او شاد مى دركشيد * همان جام ياقوت بر سر كشيد برين گونه تا سر سوى خواب كرد * دهانش پر از در خوشاب كرد ببد باربد شاه رامشگران * يكى نامدارى شد از مهتران سر آمد كنون قصهء باربد * مبادا كه باشد ترا يار بد [ از ايوان خسرو كنون داستان * بگويم كه پيش آمد از راستان ] جهان بر كهان و مهان بگذرد * خردمند مردم چرا غم خورد بسى مهتر و كهتر از من گذشت * نخواهم من از خواب بيدار گشت همانا كه شد سال بر شست و شش * نه نيكو بود مردم پيرِ كش چو اين نامور نامه آيد ببن * ز من روى كشور شود پر سخن ازان پس نميرم كه من زندهام * كه تخم سخن من پراگندهام هر آنكس كه دارد هش و راى و دين * پس از مرگ بر من كند آفرين كنون از مداين سخن نو كنم * صفتهاى ايوان خسرو كنم [ ساختن خسرو ، ايوان مداين را ] چنين گفت روشن دل پارسى * كه بگذاشت با كام دل چار سى كه خسرو فرستاد كسها بروم * بهند و بچين و بآباد بوم برفتند كاريگران سه هزار * ز هر كشورى آنك بد نامدار از يشان هر آن كس كه استاد بود * ز خشت و ز گچ بر دلش ياد بود چو صد مرد بيرون شد از روميان * ز ايران و اهواز و ز هر ميان از يشان دلاور گزيدند سى * از ان سى دو رومى و دو پارسى بر خسرو آمد جهان ديده مرد * برو كار و زخم بنا ياد كرد گرانمايه رومى كه بد هندسى * بگفتار بگذشت از پارسى به دو گفت شاه اين ز من در پذير * سخن هرچ گويم ز من ياد گير