حكيم ابوالقاسم فردوسى

1307

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بدين گونه بد تا به پرويز شاه * رسيد آن گرامى سزاوار گاه ز هر كشورى مهتران را بخواند * و ز ان تخت چندى سخنها براند از يشان فراوان شكسته بيافت * بشادى سوى گرد كردن شتافت بياورد پس تخت شاه اردشير * ز ايران هر آن كس كه بد تيزوير بهم برزدند آن سزاوار تخت * بهنگام آن شاه پيروز بخت ورا در گر آمد ز روم و ز چين * ز مكران و بغداد و ايران زمين هزار و صد و بيست استاد بود * كه كردار آن تختشان ياد بود كه او را بنا شاه گشتاسپ كرد * براى و بتدبير جاماسپ كرد ابا هر يكى مرد شاگرد سى * ز رومى و بغدادى و پارسى نفرمود تا يك زمان دم زدند * به دو سال تا تخت بر هم زدند چو بر پاى كردند تخت بلند * درخشنده شد روى بخت بلند برش بود بالاى صد شاه رش * چو هفتاد رش بر نهى از برش صد و بيست رش نيز پهناش بود * كه پهناش كمتر ز بالاش بود بلنديش پنجاه و صد شاه رش * چنان بد كه برابر سودى سرش همان شاه رش هر رشى زو سه رش * كزان سر بديدى بن كشورش بسى روز در ماه هر بامداد * يكى فرش بودى بديگر نهاد همان تخت بِدوازدَه لخت بود * جهانى سراسر همه تخت بود برو بشّ زرّين صد و چل هزار * ز پيروزه بر زرّ كرده نگار همه نقرهء خام بد ميخ بش * يكى صد بمثقال با شست و شش چو اندر بره خور نهادى چراغ * پسش دشت بودى و در پيش باغ چو خورشيد در شير گشتى درشت * مر آن تخت را سوى او بود پشت چو هنگامهء تيرماه آمدى * گه ميوه و جشنگاه آمدى سوى ميوه و باغ بوديش روى * بدان تا بيابد ز هر ميوه بوى زمستان كه بودى گه باد و نم * بر آن تخت بر كس نبودى دژم همه طاقها بود بسته ازار * ز خزّ و سمور از در شهريار همان گوى زرين و سيمين هزار * بر آتش همى تافتى جامه دار بمثقال ازان هر يكى پانصد * كز آتش شدى سرخ همچون بسد يكى نيمه زو اندر آتش بدى * دگر پيش گردان سركش بدى شمار ستاره ده و دو و هفت * همان ماه تابان ببرجى كه رفت چه زو ايستاده چه مانده بجا * بديدى به چشم سر اخترگرا ز شب نيز ديدى كه چندى گذشت * سپهر از بر خاك بر چند گشت ازان تختها چند زرّين بدى * چه مايه ز زر گوهر آگين بدى شمارش ندانست كردن كسى * اگر چند بوديش دانش بسى هر آن گوهرى كش بها خوار بود * كما بيش هفتاد دينار بود بسى نيز بگذشت بر هفتصد * همى گير زين گونه از نيك و بد بسى سرخ گوگرد بد كش بها * ندانست كس مايه و منتها كه روشن بدى در شب تيره چهر * چو ناهيد رخشان شدى بر سپهر