حكيم ابوالقاسم فردوسى
1293
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چنين هم بمشكوى زرّين من * چه در خانهء گوهر آگين من پرستار باشد ده و دو هزار * همه پاك با طوق و با گوشوار ازان پس نگهدار ايشان توى * كه با رنج و تيمار خويشان توى نخواهم كه گويند زيشان سخن * جز از تو اگر نو بود گر كهن شنيد آن سخن گرديه شاد شد * ز بيغارهء دشمن آزاد شد همى رُفت روى زمين را به روى * همى آفرين خواند بر فرّ اوى [ در انگيزهء خراب شدن شهر رى ] برآمد برين روزگارى دراز * نبد گرديه را به چيزى نياز چنين مى همى خورد با بخردان * بزرگان و رزم آزموده ردان بدان مجلس اندر يكى جام بود * نوشته برو نام بهرام بود بفرمود تا جام بنداختند * و ز ان هر كسى دل بپرداختند گرفتند نفرين ببهرام بر * بران جام و آرندهء جام بر چنين گفت كاكنون بر و بوم رى * بكوبند پيلان جنگى بپى همه مردم از شهر بيرون كنند * همه رى بپى دشت و هامون كنند گرانمايه دستور با شهريار * چنين گفت كاى از كيان يادگار نگه كن كه شهرى بزرگست رى * نشايد كه كوبند پيلان بپى كه يزدان دران كار همداستان * نباشد نه هم بر زمين راستان بدستور گفت آن زمان شهريار * كه بدگوهرى بايد و نابكار كه يك چند باشد برى مرزبان * يكى مرد بىدانش و بد زبان به دو گفت بهمن كه گر شهريار * بخواهد نشان چنين نابكار بجوييم و اين را بجا آوريم * نبايد كه بىرهنما آوريم چنين گفت خسرو كه بسيارگوى * نژند اخترى بايدم سرخ موى تنش سرخ و بينى كژ و روى زشت * همان دوزخى روى دور از بهشت يكى مرد بدنام و رخساره زرد * بدانديش و كوتاه و دل پر ز درد همان بد دل و سفله و بىفروغ * سرش پر ز كين و زبان پر دروغ دو چشمش كژ و سبز و دندان بزرگ * به راه اندرون كژ رود همچو گرگ همه موبدان مانده زو در شگفت * كه تا ياد خسرو چنين چون گرفت همى جست هر كس بگرد جهان * ز شهر كسان از كهان و مهان چنان بد كه روزى يكى نزد شاه * بيامد كزين گونه مردى به راه بديدم بيارم بفرمان كى * بدان تا فرستدش خسرو برى بفرمود تا نزد او آورند * و زان گونه بازى بكو آورند ببردند زين گونه مردى برش * بخنديد زو كشور و لشكرش به دو گفت خسرو ز كردار بد * چه دارى به ياد اى بد بىخرد چنين گفت با شاه كز كار بد * نياسايم و نيست با من خرد سخن هرچ گويى دگرگون كنم * تن و جان مردم پر از خون كنم سر مايهء من دروغست و بس * سوى راستى نيستم دست رس به دو گفت خسرو كه بد اخترت * نوشته مبادا جزين بر سرت