حكيم ابوالقاسم فردوسى
1290
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
به دو گفت ز ايدر فراوان سپاه * بآمل فرستادهام كينه خواه همه خسته و كشته باز آمدند * پر از ناله و با گداز آمدند كنون اندرين راى ما را يكيست * كه از راى ما تاج و تخت اندكيست چو بهرام چوبينه گم كرد راه * هميشه بدى گرديه نيك خواه كنون چارهيى هست نزديك من * مگو اين سخن بر سر انجمن سوى گرديه نامه بايد نوشت * چو جويى پر از مى بباغ بهشت كه با تو همى دوستدارى كنم * بهر جاى و هر كار يارى كنم بر آمد برين روزگارى دراز * زبان بر دلم هيچ نگشاد راز كنون روزگار سخن گفتن است * كه گردوى ما را بجاى تنست نگر تا چگونه كنى چارهيى * كزان گم شود زشت پتيارهيى كه گستهم را زير سنگ آورى * دل و خانهء ما بچنگ آورى چو اين كرده باشى سپاه ترا * همان در جهان نيك خواه ترا مرانرا كه خواهى دهم كشورى * بگردد بران كشور اندر سرى تو آيى بمشكوى زرّين من * سر آورده باشى همه كين من برين بر خورم سخت سوگند نيز * فزايم برين بندها بند نيز اگر پيچم اين دل ز سوگند من * مبادا ز من شاد پيوند من به دو گفت گردوى نوشه بدى * چو ناهيد در برج خوشه بدى تو دانى كه من جان و فرزند خويش * بر و بوم آباد و پيوند خويش بجاى سر تو ندارم به چيز * گرين چيزها ارجمندست نيز بدين كس فرستم بنزديك اوى * درفشان كنم جان تاريك اوى يكى رقعه خواهم برو مهر شاه * همان خط او چون درخشنده ماه به خواهر فرستم زن خويش را * كنم دور زين در بدانديش را كه چونين سخن نيست جز كار زن * بويژه زنى كو بود راى زن برين نيز هر چون همى بنگرم * پيام تو بايد بر خواهرم برآيد بكام تو اين كار زود * برين بيش و كم بر نبايد فزود چو بشنيد خسرو بران شاد شد * همه رنجها بر دلش باد شد هم آنگه ز گنجور قرطاس خواست * ز مشك سيه سوده انقاس خواست يكى نامه بنوشت چون بوستان * گل بوستان چون رخ دوستان پر از عهد و پيوند و سوگندها * ز هر گونهيى لابه و پندها چو برگشت عنوان آن نامه خشك * نهادند مهرى و بروبر ز مشك نگينى برو نام پرويز شاه * نهادند بر مهر مشك سياه يكى نامه بنوشت گردوى نيز * بگفت اندرو پند و بسيار چيز سر نامه گفت آنك بهرام كرد * همه دوده و بوم بدنام كرد كه بخشايش آراد يزدان به روى * مبادا پشيمان ازان گفت و گوى هرانكس كه جانش ندارد خرد * كم و بيشى كارها ننگرد گر او رفت ما از پس او رويم * بداد خداى جهان بگرويم چو جفت من آيد بنزديك تو * درخشان كند جان تاريك تو