حكيم ابوالقاسم فردوسى

126

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چنان بر گرفتم ز زين خدنگ * كه گفتى ندارم بيك پشّه سنگ كمربند بگسست و بند قباى * ز چنگش فتادم نگون زير پاى بدان زور هرگز نباشد هژبر * دو پايش به خاك اندر و سر بابر سواران جنگى همه همگروه * كشيدندم از پيش آن لخت كوه تو دانى كه شاهى دل و چنگ من * بجنگ اندرون زور و آهنگ من بدست وى اندر يكى پشّه‌ام * و زان آفرينش پر انديشه‌ام يكى پيل تن ديدم و شير چنگ * نه هوش و نه دانش نه راى و درنگ عنان را سپرده بران پيل مست * يكى گرزهء گاوپيكر بدست همانا كه كوپال سيصد هزار * زدندش بران تارك ترگ دار تو گفتى كه از آهنش كرده‌اند * ز سنگ و ز رويش بر آورده‌اند چه درياش پيش و چه ببر بيان * چه درّنده شير و چه پيل ژيان همى تاخت يكسان چو روز شكار * ببازى همى آمدش كارزار چنو گر بدى سام را دستبرد * بتركان نماندى سرافراز گرد جز از آشتى جستنت راى نيست * كه با او سپاه ترا پاى نيست زمينى كجا آفريدون گرد * بدانگه بتور دلاور سپرد به من داده بودند و بخشيده راست * ترا كين پيشين نبايست خواست تو دانى كه ديدن نه چون آگهيست * ميان شنيدن هميشه تهيست [ گلستان كه امروز باشد ببار * تو فردا چنى گل نيايد به كار ] از امروز كارى بفردا ممان * كه داند كه فردا چه گردد زمان ترا جنگ ايران چو بازى نمود * ز بازى سپه را درازى فزود نگر تا چه مايه ستام بزر * هم از ترگ زرّين و زرّين سپر همان تازى اسپان زرّين لگام * همان تيغ هندى بزرّين نيام ازين بيشتر نامداران گرد * قباد اندر آمد بخوارى ببرد چو كلباد و چون بارمان دلير * كه بودى شكارش همه نرّه شير خزروان كجا زال بشكست خرد * نمودش بگرز گران دستبرد شماساس كين توز لشكر پناه * كه قارن بكشتش بآوردگاه [ جزين نامداران كين صد هزار * فزون كشته آمد گه كارزار ] بتر زين همه نام و ننگ شكست * شكستى كه هرگز نشايدش بست گر از من سر نامور گشته شد * كه اغريرث پر خرد كشته شد جوانى به دو نيكئى روزگار * من امروز را دى گرفتم شمار كه پيش آمدندم همان سركشان * پس پشت هر يك درفشى كشان بسى ياد دادندم از روزگار * دمان از پس و من دوان زار و خوار كنون از گذشته مكن هيچ ياد * سوى آشتى ياز با كىقباد گرت ديگر آيد يكى آروزى * بگرد اندر آيد سپه چار سوى بيك دست رستم كه تابنده هور * گه رزم با او نتابد به زور به روى دگر قارن رزم زن * كه چشمش نديدست هرگز شكن سه ديگر چو كشواد زرّين كلاه * كه آمد به آمل ببرد آن سپاه