حكيم ابوالقاسم فردوسى
1261
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چو شد زان نشان كار بر شاه تنگ * پس پشت شمشير و در پيش سنگ بيزدان چنين گفت كاى كردگار * توى برتر از گردش روزگار بدين جاى بيچارگى دست گير * تو باشى ننالم بكيوان و تير هم آنگه چو از كوه بر شد خروش * پديد آمد از راه فرخ سروش همه جامهاش سبز و خنگى به زير * ز ديدار او گشت خسرو دلير چو نزديك شد دست خسرو گرفت * ز يزدان پاك اين نباشد شگفت چو از پيش بدخواه برداشتش * به آسانى آورد و بگذاشتش به دو گفت خسرو كه نام تو چيست * همى گفت چندى و چندى گريست فرشته به دو گفت نامم سروش * چو ايمن شدى دور باش از خروش كزين پس شوى بر جهان پادشا * نبايد كه باشى جز از پارسا بدين زود اندر بشاهى رسى * بدين ساليان بگذرد هشت و سى بگفت اين سخن نيز و شد ناپديد * كس اندر جهان اين شگفتى نديد چو آن ديد بهرام خيره بماند * جهان آفرين را فراوان بخواند همى گفت تا جنگ مردم بود * مبادا كه مردى ز من گم بود برآنم كه جنگم كنون با پريست * برين بخت تيره ببايد گريست نياطوس زان روى بر كوهسار * همى خواست از دادگر زينهار خراشيد مريم دو رخسار خويش * ز تيمار جفت جهاندار خويش سپه بود بر كوه و هامون و راغ * دل روميان زو پر از درد و داغ نياطوس چون روى خسرو نديد * عمارىّ زرّين بيك سو كشيد بمريم چنين گفت كاندر نشين * كه ترسم كه شد شاه ايران زمين هم آنگاه خسرو بران روى كوه * پديد آمد از راه دور از گروه همه لشكر نامور شاد شد * دل مريم از درد آزاد شد چو آمد بمريم بگفت آنچ ديد * و زان كوه خارا سر اندر كشيد چنين گفت كاى ماه قيصر نژاد * مرا داور دادگر داد داد نه از كاهلى بد نه از بد دلى * كه در جنگ بد دل كند كاهلى بدان غار بىراه درماندم * بدل آفريننده را خواندم نهان داشت دارنده كار جهان * برين بنده گشت آشكارا نهان فريدون فرخ نديد اين بخواب * نه تور و نه سلم و نه افراسياب كه امروز من ديدم اى سركشان * ز پيروزى و شهريارى نشان بديشان بگفت آنكجا ديد شاه * از ان پس بفرمود تا آن سپاه همه جنگ را تاختن نو كنند * برزم اندرون ياد خسرو كنند و زان روى بهرام شد پر ز درد * پشيمان شده زان همه كار كرد [ جنگ سوم خسرو پرويز با بهرام چوبينه و گريختن بهرام ] هم آنگه ز كوه اندر آمد سپاه * جهان شد ز گرد سواران سياه و زان روى بهرام لشكر براند * بروز اندرون روشنايى نماند همى گفت هر كس كه راند سپاه * خرد بايد و مردى و دستگاه دليران كه ديدند خشت مرا * همان پهلوانى سرشت مرا