حكيم ابوالقاسم فردوسى
1239
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
پيامى همى نزد قيصر برم * چو پاسخ دهد سوى مهتر برم گرين رفتن من همايون بود * نگه كن كه فرجام من چون بود به دو گفت راهب كه چونين مگوى * تو شاهى مكن خويشتن شاه جوى چو ديدمت گفتم سراسر سخن * مرا هر زمان آزمايش مكن نبايد دروغ ايچ در دين تو * نه كژّى برين راه و آيين تو بسى رنج ديدى و آويختى * سرانجام زين بنده بگريختى ز گفتار او ماند خسرو شگفت * چو شرم آمدش پوزش اندر گرفت به دو گفت راهب كه پوزش مكن * بپرس از من از بودنيها سخن بدين آمدن شاد و گستاخ باش * جهان را يكى بارور شاخ باش كه يزدان ترا بىنيازى دهد * بلند اخترت سر افرازى دهد ز قيصر بيابى سليح و سپاه * يكى دخترى از در تاج و گاه چو با بندگان كارزارت بود * جهاندار بيدار يارت بود سرانجام بگريزد آن بدنژاد * فراوان كند روز نيكيش ياد و ز ان رزم جايى فتد دور دست * بسازد بران بوم جاى نشست چو دورى گزيند ز فرمان تو * بريزند خونش به پيمان تو به دو گفت خسرو جزين خود مباد * كه كردى تو اى پير داننده ياد چه گويى بدين چند باشد درنگ * كه آيد مرا پادشاهى بچنگ چنين داد پاسخ كه ده با دو ماه * برين بگذرد بازيابى كلاه اگر بر سر آيد ده و پنج روز * تو گردى شهنشاه گيتى فروز بپرسيد خسرو كزين انجمن * كه كوشد برنج و بآزار تن چنين داد پاسخ كه بستام نام * گوى برمنش باشد و شاد كام دگر آنك خوانى ورا خال خويش * به دو تازه دانى مه و سال خويش بپرهيز زان مرد ناسودمند * كه باشدت زو درد و رنج و گزند بر آشفت خسرو ببستام گفت * كه با من سخن برگشا از نهفت ترا مادرت نام گستهم كرد * تو گويى كه بستامم اندر نبرد براهب چنين گفت كينست خال * به خون بود با مادر من همال به دو گفت راهب كه آرى همين * ز گستهم بينى بسى رنج و كين به دو گفت خسرو كه اى راى زن * از ان پس چه گويى چه خواهد بدن به دو گفت راهب كه منديش زين * كزان پس نبينى جز از آفرين نيايد به روى تو ديگر بدى * مگر سخت كارى بود ايزدى بر آشوبد اين سركش آرام تو * از ان پس نباشد بجز كام تو اگر چند بد گردد اين بدگمان * همانش بدست تو باشد زمان به دو گفت گستهم كاى شهريار * دلت را بدين هيچ رنجه مدار بپاكيزه يزدان كه ماه آفريد * جهان را بسان تو شاه آفريد بآذر گشسپ و بخورشيد و ماه * بجان و سر نامبردار شاه بگفتار ترسا نگر نگروى * سخن گفتن ناسزا نشنوى مرا ايمنى ده ز گفتار اوى * چو سوگند خوردم بهانه مجوى