حكيم ابوالقاسم فردوسى

121

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چو بر تخت بنشست فرخنده زو * ز گيتى يكى آفرين خاست نو شهى بايد اكنون ز تخم كيان * بتخت كيى بر كمر بر ميان [ شهى كو به او رنگ دارد ز مى * كه بىسر نباشد تن آدمى نشان داد موبد مرا در زمان * يكى شاه با فرّ و بخت جوان ز تخم فريدون يل كىقباد * كه با فرّ و برزست و با راى و داد [ آوردن رستم كىقباد را از كوه البرز ] برستم چنين گفت فرخنده زال * كه برگير كوپال و بفراز يال برو تازيان تا بالبرز كوه * گزين كن يكى لشكر همگروه ابر كىقباد آفرين كن يكى * مكن پيش او بر درنگ اندكى به دو هفته بايد كه ايدر بوى * گه و بىگه از تاختن نغنوى بگويى كه لشكر ترا خواستند * همى تخت شاهى بياراستند كه در خورد تاج كيان جز تو كس * نبينيم شاها تو فرياد رس تهمتن زمين را بمژگان برُفت * كمر بر ميان بست و چون باد تفت [ راى زدن رستم با كىقباد ] ز تركان طلايه بسى بد به راه * رسيد اندر ايشان يل صف پناه بر آويخت با نامداران جنگ * يكى گرزهء گاوپيكر بچنگ دليران توران برآويختند * سرانجام از رزم بگريختند نهادند سر سوى افراسياب * همه دل پر از خون و ديده پر آب بگفتند وى را همه بيش و كم * سپهبد شد از كار ايشان دژم بفرمود تا نزد او شد قلون * ز تركان دليرى گوى پر فسون به دو گفت بگزين ز لشكر سوار * و ز ايدر برو تا در كوهسار دلير و خردمند و هشيار باش * بپاس اندرون نيز بيدار باش كه ايرانيان مردمى ريمنند * همى ناگهان بر طلايه زنند برون آمد از نزد خسرو قلون * بپيش اندرون مردم رهنمون سر راه بر نامداران ببست * بمردان جنگى و پيلان مست و زان روى رستم دلير و گزين * بپيمود زى شاه ايران زمين يكى ميل ره تا بالبرز كوه * يكى جايگه ديد بُرنا شكوه درختان بسيار و آب روان * نشستنگه مردم نوجوان يكى تخت بنهاده نزديك آب * برو ريخته مشك ناب و گلاب جوانى بكردار تابنده ماه * نشسته بران تخت بر سايه گاه رده بر كشيده بسى پهلوان * برسم بزرگان كمر بر ميان بياراسته مجلسى شاهوار * بسان بهشتى برنگ و نگار چو ديدند مر پهلوان را به راه * پذيره شدندش از ان سايه گاه كه ما ميزبانيم و مهمان ما * فرود آى ايدر بفرمان ما بدان تا همه دست شادى بريم * به ياد رخ نامور مى خوريم تهمتن بديشان چنين گفت باز * كه اى نامداران گردن فراز مرا رفت بايد بالبرز كوه * بكارى كه بسيار دارد شكوه