حكيم ابوالقاسم فردوسى
1216
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
هران كاين سخن با تو گويد همى * بگفتار مرگ تو جويد همى بگفت و فرود آمد از خنگ عاج * ز سر بر گرفت آن بها گير تاج بناليد و سر سوى خورشيد كرد * ز يزدان دلش پر ز اميد كرد چنين گفت كاى روشن دادگر * درخت اميد از تو آيد ببر تو دانى كه بر پيش اين بنده كيست * كزين ننگ بر تاج بايد گريست و زان جا سبك شد بجاى نماز * همى گفت با داور پاك راز گر اين پادشاهى ز تخم كيان * بخواهد شدن تا نبندم ميان پرستنده باشم بآتشكده * نخواهم خورش جز ز شير دده ندارم بگنج اندرون زرّ و سيم * بگاه پرستش بپوشم گليم گر ايدونك اين پادشاهى مراست * پرستنده و ايمن و داد و راست تو پيروز گردان سپاه مرا * به بنده مده تاج و گاه مرا اگر كام دل يابم اين تاج و اسپ * بيارم دمان پيش آذر گشسب همين ياره و طوق و اين گوشوار * همين جامهء زرّ گوهر نگار همان نيز ده بدره دينار زرد * فشانم برين گنبد لاژورد پرستندگان را دهم ده هزار * درم چون شوم بر جهان شهريار ز بهراميان هرك گردد اسير * بپيش من آرد كسى دستگير پرستندهء فرخ آتش كنم * دل موبد و هيربد خوش كنم بگفت اين و ز خاك بر پاى خاست * ستمديده گويندهء بود راست ز جاى نيايش بيامد چو گرد * ببهرام چوبينه آواز كرد كه اى دوزخى بندهء ديونر * خرد دور و دور از تو آيين و فر ستمگاره ديويست با خشم و زور * كزين گونه چشم ترا كرد كور بجاى خرد خشم و كين يافتى * ز ديوان كنون آفرين يافتى ترا خارستان شارستانى نمود * يكى دوزخى بوستانى نمود چراغ خرد پيش چشمت بمرد * ز جان و دلت روشنايى ببرد نبودست جز جادوى پر فريب * كه اندر بلندى نمودت نشيب بشاخى همى يازى امروز دست * كه برگش بود زهر و بارش كبست نجستست هرگز تبار تو اين * نباشد بجوينده بر آفرين ترا ايزد اين فرّ و برزت نداد * نيارى ز گرگين ميلاد ياد ايا مرد بدبخت و بيدادگر * بنابودنيها گمانى مبر كه خرچنگ را نيست پر عقاب * نپرّد عقاب از بر آفتاب بيزدان پاك و بتخت و كلاه * كه گر من بيابم ترا بىسپاه اگر برزنم بر تو بر باد سرد * ندارمت رنجه ز گرد نبرد سخنها شنيديم چندى درشت * بپيروزگر باز هشتيم پشت اگر من سزاوار شاهى نيم * مبادا كه در زير دستى زيم چنين پاسخش داد بهرام باز * كه اى بىخرد ريمن ديو ساز پدرت آن جهاندار دين دوست مرد * كه هرگز نزد بر كسى باد سرد چنو مرد را ارج نشناختى * بخوارى ز تخت اندر انداختى