حكيم ابوالقاسم فردوسى

1205

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

نداد آن سر پر بها رايگان * همى تاخت تا آذرابادگان چو آگاهى آمد بهر مهترى * كه بد مرزبان و سر كشورى كه خسرو بيازرد از شهريار * برفتست با خوار مايه سوار بپرسش گرفتند گردنكشان * بجايى كه بود از گرامى نشان چو بادان پيروز و چون شيرزيل * كه با داد بودند و با زور پيل چو شيران و وستوى يزدان پرست * ز عمان چو خنجست و چون پيل مست ز كرمان چو بيورد گرد و سوار * ز شيراز چون سام اسفنديار يكايك بخسرو نهادند روى * سپاه و سپهبد همه شاهجوى همى گفت هر كس كه اى پور شاه * ترا زيبد اين تاج و تخت و كلاه از ايران و از دشت نيزه وران * ز خنجرگزاران و جنگى سران نگر تا ندارى هراس از گزند * بزى شاد و آرام و دل ارجمند زمانى بنخچير تازيم اسب * زمانى نوان پيش آذر گشسب برسم نياكان نيايش كنيم * روان را بيزدان نمايش كنيم گر از شهر ايران چو سيصد هزار * گزند ترا بر نشيند سوار همه پيش تو تن بكشتن دهيم * سپاسى بران كشتگان بر نهيم بديشان چنين گفت خسرو كه من * پر از بيمم از شاه و آن انجمن اگر پيش آذر گشسب اين سران * بيايند و سوگندهاى گران خورند و مرا يك سر ايمن كنند * كه پيمان من زان سپس نشكنند بباشم بدين مرز با ايمنى * نترسم ز پيكار آهرمنى يلان چون شنيدند گفتار اوى * همه سوى آذر نهادند روى بخوردند سوگند زان سان كه خواست * كه مهر تو با ديده داريم راست چو ايمن شد از نامداران نهان * ز هر سو بر افگند كار آگهان [ بفرمان خسرو سواران دلير * بدرگاه رفتند برسان شير ] كه تا از گريزش چه گويد پدر * مگر چارهء نو بسازد دگر چو بشنيد هرمز كه خسرو برفت * هم اندر زمان كس فرستاد تفت چو گستهم و بند وى را كرد بند * بزندان فرستاد ناسودمند كجا هر دو خالان خسرو بدند * بمردانگى در جهان نو بدند جزين هرك بودند خويشان اوى * بزندان كشيدند با گفت و گوى [ فرستادن هرمزد آيين گشسب را به جنگ بهرام و كشته شدن او ] بآيين گشسب آن زمان شاه گفت * كه از راى دوريم و با باد جفت چو او شد چه سازيم بهرام را * چنان بندهء خرد و بد كام را شد آيين گشسب اندران چاره جوى * كه آن كار را چون دهد رنگ و بوى به دو گفت كاى شاه گردن فراز * سخنهاى بهرام چون شد دراز همه خون من جويد اندر نهان * نخستين ز من گشت خسته روان مرا نزد او پاى كرده ببند * فرستى مگر باشدت سودمند به دو گفت شاه اين نه كار منست * كه اين راى بد گوهر آهرمنست سپاهى فرستم تو سالار باش * برزم اندرون دست بردار باش نخستين فرستيش يك رهنمون * بدان تا چه بينى بسرش اندرون