حكيم ابوالقاسم فردوسى

1187

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

يكى مر دگر را ندانست باز * شب تيره و نيزه‌هاى دراز بخنجر همى آتش افروختند * زمين و هوا را همى سوختند ز تركان جنگى فراوان نماند * ز خون سنگها جز بمرجان نماند گريزان همى رفت مهتر چو گرد * دهن خشك و لبها شده لاجورد چنين تا سپيده دمان بر دميد * شب تيره‌گون دامن اندر كشيد سپهدار ايران بتركان رسيد * خروشى چو شير ژيان بركشيد بپرموده گفت اى گريزنده مرد * تو گرد دليران جنگى مگرد نه مردى هنوز اى پسر كودكى * روا باشد ار شير مادر مكى به دو گفت شاه اى گراينده شير * به خون ريختن چند باشى دلير ز خون سران سير شد روز جنگ * به خشكى پلنگ و به دريا نهنگ نخواهى شد از خون مردم تو سير * بر آنم كه هستى تو درنده شير بريده سر ساوه شاه آنك مهر * برو داشت تا بود گردان سپهر سپاهى بران گونه كردى تباه * كه بخشايش آورد خورشيد و ماه از ان شاه جنگى منم يادگار * مرا هم چنان دان كه كشتى بزار ز مادر همه مرگ را زاده‌ايم * ار ايدونك تركيم ار آزاده‌ايم گريزانم و تو پس اندر دمان * نيابى مرا تا نيايد زمان اگر باز گردم سليحى بچنگ * مگر من شوم كشته گر تو بجنگ مكن تيز مغزى و آتش سرى * نه زين سان بود مهتر لشكرى من ايدون شوم سوى خرگاه خويش * يكى باز جويم سر راه خويش نويسم يكى نامه زى شهريار * مگر زو شوم ايمن از روزگار گر ايدونك اندر پذيرد مرا * ازين ساختن پس گزيرد مرا من آن بارگه را يكى بنده‌ام * دل از مهترى پاك بر بنده‌ام ز سر كينه و جنگ را دور كن * به خوبى منش بر يكى سور كن چو بشنيد بهرام زو بازگشت * كه بر ساز شاهى خوش آواز گشت چو از جنگ آن لشكر آسوده شد * بلشكرگه شاه پرموده شد همى گشت بر گرد دشت نبرد * سر سركشان را ز تن دور كرد چو بر هم نهاده بد انبوه گشت * به بالا و پهنا يكى كوه گشت مر آن جاى را نامداران يل * همى هر كسى خواند بهرام تل سليح سواران و چيزى كه ديد * بجايى كه بد سوى آن تل كشيد يكى نامه بنوشت زى شهريار * ز پرموده و لشكر بىشمار بگفت آنك ما را چه آمد به روى * ز تركان و آن شاه پرخاش جوى كه از بيم تيغ او سوى چاره شد * و ز آن جايگه خوار و آواره شد وزين روى خاقان در دز ببست * بانبوه و انديشه اندر نشست بگشتند گرد در دز بسى * ندانست سامان جنگش كسى [ پناه خواستن پرموده از بهرام چوبينه ] چنين گفت زان پس كه سامان جنگ * كنون نيست در كار كردن درنگ يلان سينه را گفت تا سه هزار * از ان جنگيان برگزيند سوار چهار از يلان نيز آذرگشسب * از ان جنگيان بر نشاند بر اسب