حكيم ابوالقاسم فردوسى
1182
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
خدنگى گزين كرد پيكان چو آب * نهاده برو چار پرّ عقاب بماليد چاچى كمان را بدست * بچرم گوزن اندر آورد شست چو چپ راست كرد و خم آورد راست * خروش از خم چرخ چاچى بخاست چو آورد يال يلى را به گوش * ز شاخ گوزنان بر آمد خروش چو بگذشت پيكان از انگشت اوى * گذر كرد از مهرهء پشت اوى سر ساوه آمد به خاك اندرون * به زير اندرش خاك شد جوى خون شد آن نامور شاه و چندان سپاه * همان تخت زرين و زرين كلاه چنينست كردار گردان سپهر * نه نامهربانيش پيدا نه مهر نگر تا ننازى بتخت بلند * چو ايمن شوى دور باش از گزند چو بهرام جنگى رسيد اندروى * كشيدش بران خاك تفته به روى بريد آن سر شاهوارش ز تن * نيامد كسى پيشش از انجمن چو تركان رسيدند نزديك شاه * فگنده تنى بود بىسر به راه همه بر گرفتند يك سر خروش * زمين پر خروش و هوا پر ز جوش پسر گفت كاين ايزدى كار بود * كه بهرام را بخت بيدار بود ز تنگى كجا راه بد بر سپاه * فراوان بمردند زان تنگ راه بسى پيل بسپرد مردم بپاى * نشد زان سپه ده يكى باز جاى چه زير پى پيل گشته تباه * چه سرها بريده بآوردگاه [ كشتن بهرام چوبينه ، جادوى را ] چو بگذشت زان روز بد به زمان * نديدند زنده يكى بدگمان مگر آنك بودند گشته اسير * روانها بغم خسته و تن بتير همه راه برگستوان بود و ترگ * سران را ز ترگ آمده روز مرگ همان تيغ هندى و تير و كمان * بهر سوى افگنده بد بدگمان ز كشته چو درياى خون شد زمين * بهر گوشهاى مانده اسبى بزين همى گشت بهرام گرد سپاه * كه تا كشته ز ايران كه يابد به راه ازان پس بخرّاد برزين بگفت * كه يك روز با رنج ما باش جفت نگه كن كز ايرانيان كشته كيست * كزان درد ما را ببايد گريست بهر جاى خرّاد برزين بگشت * بهر پرده و خيمهاى بر گذشت كم آمد ز لشكر يكى نامور * كه بهرام بد نام آن پر هنر ز تخم سياوش گوى مهترى * سپهبد سوارى دلاور سرى همى رفت جوينده چون بيهشان * مگر زو بيابد بجايى نشان تن خسته و كشته چندى كشيد * ز بهرام جايى نشانى نديد سپهدار زان كار شد دردمند * همى گفت زار اى گو مستمند زمانى بر آمد پديد آمد اوى * در بسته را چون كليد آمد اوى ابا سرخ تركى بد او گربه چشم * تو گفتى دل آزرده دارد بخشم چو بهرام بهرام را ديد گفت * كه هرگز مبادى تو با خاك جفت ازان پس بپرسيدش از ترك زشت * كه اى دوزخى روى دور از بهشت چه مردى و نام نژاد تو چيست * كه زاينده را بر تو بايد گريست چنين داد پاسخ كه من جادوام * ز مردى و از مردمى يك سوام