حكيم ابوالقاسم فردوسى

1180

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

به دو گفت كاين را خود اندازه نيست * گزاف زبان ترا تازه نيست ز لشكر نگه كن برين رزمگاه * چو موى سپيديم و گاو سياه بدين جنگ تنگى بايران شود * بر و بوم ما پاك ويران شود نه خاكست پيدا نه دريا نه كوه * ز بس تيغ داران توران گروه يكى بر خروشيد بهرام سخت * ورا گفت كاى بد دل شور بخت ترا از دواتست و قرطاس بر * ز لشكر كه گفتت كه مردم شمر بيامد بخرّاد برزين بگفت * كه بهرام را نيست جز ديو جفت دبيران بجستند راه گريز * بدان تا نبيند كسى رستخيز ز بيم شهنشاه و بهرام شير * تلى بر گزيدند هر دو دبير يكى تند بالا بد از رزم دور * بيك سو ز راه سواران تور برفتند هر دو بران برز راه * كه شايست كردن بلشكر نگاه نهادند بر ترگ بهرام چشم * كه تا چون كند جنگ هنگام خشم چو بهرام جنگى سپه راست كرد * خروشان بيامد ز جاى نبرد بغلتيد در پيش يزدان به خاك * همى گفت كاى داور داد و پاك گرين جنگ بيداد بينى همى * ز من ساوه را برگزينى همى دلم را برزم اندر آرام ده * بايرانيان بر ورا كام ده اگر من ز بهر تو كوشم همى * برزم اندرون سر فروشم همى مرا و سپاه مرا شاد كن * وزين جنگ ما گيتى آباد كن خروشان ازان جايگه بر نشست * يكى گرزهء گاو پيكر بدست [ رزم كردن بهرام چوبينه با ساوه شاه ] چنين گفت پس با سپه ساوه شاه * كه از جادوى اندر آريد راه بدان تا دل و چشم ايرانيان * بپيچد نيايد شما را زيان همه جادوان جادوى ساختند * همى در هوا آتش انداختند بر آمد يكى باد و ابرى سياه * همى تير باريد از و بر سپاه خروشيد بهرام كاى مهتران * بزرگان ايران و كنداوران بدين جادويها مداريد چشم * بجنگ اندر آييد يك سر بخشم كه آن سر بسر تنبل و جادويست * ز چاره بر ايشان ببايد گريست خروشى بر آمد ز ايرانيان * ببستند خون ريختن را ميان نگه كرد زان رزمگه ساوه شاه * كه آن جادويى را ندادند راه بياورد لشكر سوى ميسره * چو گرگ اندر آمد بپيش بره چو يك روى لشكر بهم بر شكست * سوى قلب بهرام يازيد دست نگه كرد بهرام زان قلبگاه * گريزان سپه ديد پيش سپاه بيامد بنيزه سه تن را ز زين * نگونسار كرد و بزد بر زمين همى گفت زين سان بود كارزار * همين بود رسم و همين بود كار نداريد شرم از خداى جهان * نه از نامداران فرخ مهان و زان پس بيامد سوى ميمنه * چو شير ژيان كو شود گرسنه چنان لشكرى را بهم بر دريد * درفش سپهدار شد ناپديد و زان جايگه شد سوى قلبگاه * بران سو كه سالار بد با سپاه