حكيم ابوالقاسم فردوسى
1172
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
برو آفرين كرد پس پهلوان * كه پيروز گر باش و روشن روان ز ميدان بيامد بجاى نشست * سپهبد درفش تهمتن بدست پراگنده گشتند گردان شاه * همان شادمان پهلوان سپاه [ رفتن بهرام چوبينه به جنگ ساوه شاه ] سپيده چو بر زد سر از كوه بر * پديد آمد آن زرد رخشان سپر سپهبد بيامد بايوان شاه * بكش كرده دست اندر آن بارگاه به دو گفت من بىبهانه شدم * بفرّ تو تاج زمانه شدم يكى آرزو خواهم از شهريار * كه با من فرستد يكى استوار كه تا هر كسى كو نبرد آورد * سر دشمنى زير گرد آورد نويسد بنامه درون نام اوى * رونده شود در جهان كام اوى چنين گفت هرمز كه مهران دبير * جوانست و گوينده و يادگير بفرمود تا با سپهبد برفت * سپهبد سوى جنگ تازيد تفت بشد لشكر از كشور طيسفون * سپهدار بهرام پيش اندرون سپاهى خردمند و گرد و دلير * سپهدار بيدار چون نره شير بموبد چنين گفت هرمز كه مرد * دليرست و شادان بدشت نبرد ازان پس چه گويى چه شايد بدن * همه داستانها ببايد زدن به دو گفت موبد كه جاويد زى * كه خود جاودان زندگى را سزى بدين برز و بالاى اين پهلوان * بدين تيز گفتار روشن روان نباشد مگر شاد و پيروز گر * وزو دشمن شاه زير و زبر بترسم كه او هم بفرجام كار * بپيچد سر از شاه پروردگار همى در سخن بس دليرى نمود * بگفتار با شاه شيرى نمود به دو گفت هرمز كه در پاى زهر * ميالاى زهر اى بدانديش دهر چون او گشت پيروز بر ساوه شاه * سزد گر سپارم به دو تاج و گاه چنين باد و هرگز مبادا جز اين * كه او شهريارى شود بآفرين چو موبد ز شاه اين سخنها شنيد * بپژمرد و لب را بدندان گزيد همى داشت اندر دل اين شهريار * چنين تا بر آمد برين روزگار ز درگه يكى راز دارى بجست * كه تا اين سخن باز جويد درست به دو گفت تيز از پس پهلوان * برو تا چه بينى به من بر بخوان بيامد سخنگوى پويان ز پس * نبود آگه از كار او هيچ كس كه هم راهبر بود و هم فال گوى * سرانجام هر كار گفتى بدوى چو بهرام بيرون شد از طيسفون * همى راند با نيزه پيش اندرون بپيش آمدش سر فروشى به راه * از و دور بد پهلوان سپاه يكى خوانچه بر سر به پيوسته داشت * بروبر فراوان سر شسته داشت سپهبد بر انگيخت اسب از شگفت * بنوك سنان زان سرى بر گرفت همى راند تا نيزه برداشت راست * بينداخت آن را بران سو كه خواست يكى اخترى كرد زان سر به راه * كزين سان ببرم سر ساوه شاه بپيش سپاهش به راه افگنم * همه لشكرش را بهم بر زنم فرستادهء شاه چون آن بديد * پى افگند فالى چنانچون سزيد