حكيم ابوالقاسم فردوسى
1168
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
فرستاد و كنداوران را بخواند * بر تخت شاهى به زانو نشاند بپرسش گرفت اختر دخترش * كه تا چون بود گردش اخترش ستاره شمر گفت جز نيكويى * نبينى و جز راستى نشنوى ازين دخت و از شاه ايرانيان * يكى كودك آيد چو شير ژيان به بالا بلند و ببازوى ستبر * به مردى چو شير و ببخشش چو ابر سيه چشم و پر خشم و نابردبار * پدر بگذرد او بود شهريار فراوان ز گنج پدر بر خورد * بسى روزگاران ببد نشمرد و زان پس يكى شاه خيزد سترگ * ز تركان بيارد سپاهى بزرگ بسازد كه ايران و شهر يمن * سراسر بگيرد بران انجمن ازو شاه ايران شود دردمند * بترسد ز پيروز بخت بلند يكى كهترى باشدش دوردست * سوارى سرافراز مهتر پرست به بالا دراز و باندام خشك * بگرد سرش جعد مويى چو مشك سخن آورى جلد و بينى بزرگ * سيهچرده و تند گوى و سترگ جهانجوى چوبينه دارد لقب * هم از پهلوانانش باشد نسب چو اين مرد چاكر باندك سپاه * ز جايى بيايد بدرگاه شاه مرين ترك را ناگهان بشكند * همه لشكرش را بهم برزند چو بشنيد گفت ستاره شمر * نديدم ز خاقان كسى شادتر بنوشين روان داد پس دخترش * كه از دختران او بدى افسرش پذيرفتم او را من از بهر شاه * چو آن كرده بد بازگشتم به راه بياورد چندى گهرها ز گنج * كه ما يافتيم از كشيدنش رنج همان تا لب رود جيحون براند * جهان بين خود را بكشتى نشاند ز جيحون دلى پر ز غم بازگشت * ز فرزند با درد انباز گشت كنون آنچ ديدم بگفتم همه * بپيش جهاندار شاه رمه ازين كشور اين مرد را بازجوى * بپوينده شايد كه گويى بپوى كه پيروزى شاه بر دست اوست * بدشمن ممان اين سخن گر بدوست بگفت اين و جانش بر آمد ز تن * برو زار و گريان شدند انجمن شهنشاه زو در شگفتى بماند * بمژگان همى خون دل بر فشاند بايرانيان گفت مهران ستاد * همى داشت اين راستيها به ياد چو با من يكايك بگفت و بمرد * پسنديده جانش بيزدان سپرد سپاسم ز يزدان كزين مرد پير * بر آمد چنين گفتن ناگزير نشان جست بايد ز هر مهترى * اگر مهترى باشد ار كهترى بجوييد تا اين بجاى آوريد * همه رنجها را بپاى آوريد يكى مهترى نامبردار بود * كه بر آخر اسب سالار بود كجا راد فرخ بدى نام اوى * همه شادى شاه بد كام اوى بيامد بر شاه گفت اين نشان * كه داد اين ستوده بگردنكشان ز بهرام بهرام پور گشسب * سوارى سرافراز و پيچنده اسب ز انديشهء من بخواهد گذشت * نديدم چنو مرزبانى بدشت