حكيم ابوالقاسم فردوسى

115

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

[ يلانند با چنگهاى دراز * ندارند از ايران چنين دست باز ] [ چو تابند گردان ازين سو عنان * به چشم اندر آرند نوك سنان ] از آن تيز گردد رد افراسياب * دلش گردد از بستگان پر شتاب پس آنگه سر يك رمه بىگناه * به خاك اندر آرد ز بهر كلاه اگر بيند اغريرث هوشمند * مر اين بستگان را گشايد ز بند پراگنده گرديم گرد جهان * زبان برگشاييم پيش مهان بپيش بزرگان ستايش كنيم * همان پيش يزدان نيايش كنيم چنين گفت اغريرث پر خرد * كزين گونه گفتار كى در خورد ز من آشكارا شود دشمنى * بجوشد سر مرد آهرمنى يكى چاره سازم دگرگونه زين * كه با من نگردد برادر بكين گر ايدون كه دستان شود تيز چنگ * يكى لشكر آرد بر ما بجنگ چو آرد بنزديك سارى رمه * بدستان سپارم شما را همه بپردازم آمل نيايم بجنگ * سرم را ز نام اندر آرم بننگ بزرگان ايران ز گفتار اوى * به روى زمين بر نهادند روى چو از آفرينش بپرداختند * نوندى ز سارى برون تاختند بپوييد نزديك دستان سام * بياورد ازان نامداران پيام كه بخشود بر ما جهاندار ما * شد اغريرث پر خرد يار ما يكى سخت پيمان فگنديم بن * بران بر نهاديم يك سر سخن كز ايران چو دستان آزاد مرد * بيايند و جويند با وى نبرد گرانمايه اغريرث نيك پى * ز آمل گذارد سپه را برى مگر زنده از چنگ اين اژدها * تن يك جهان مردم آيد رها چو پوينده در زابلستان رسيد * سراينده در پيش دستان رسيد بزرگان و جنگ آوران را بخواند * پيام يلان پيش ايشان براند ازان پس چنين گفت كاى سروران * پلنگان جنگى و نام آوران كدامست مردى كنارنگ دل * به مردى سيه كرده در جنگ دل خريدار اين جنگ و اين تاختن * بخورشيد گردن بر افراختن ببر زد بران كار كشواد دست * منم گفت يازان بدين داد دست برو آفرين كرد فرخنده زال * كه خرّم بدى تا بود ماه و سال سپاهى ز گردان پر خاشجوى * ز زابل بآمل نهادند روى چو از پيش دستان برون شد سپاه * خبر شد باغريرث نيك خواه همه بستگان را بسارى بماند * بزد ناى رويين و لشكر براند چو گشواد فرّخ بسارى رسيد * پديد آمد آن بندها را كليد يكى اسپ مر هر يكى را بساخت * ز سارى سوى زابلستان بتاخت چو آمد بدستان سام آگهى * كه برگشت گشواد با فرّهى يكى گنج ويژه بدرويش داد * سراينده را جامهء خويش داد چو گشواد نزديك زابل رسيد * پذيره شدش زال زر چون سزيد بران بستگان زار بگريست دير * كجا مانده بودند در چنگ شير