حكيم ابوالقاسم فردوسى

1155

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ز بيدادگر شاه بايد گريز * كزو خيزد اندر جهان رستخيز چه گويد كه دانى كه شادى بدوست * برادر بود يا دلارام دوست دگر آنك پرسد ز كار زمان * زمانى كزو گم شود بدگمان روا باشد ار چند بستايدش * هم اندر ستايش بيفزايدش دگر آنك پرسيد از مرد دوست * ز هر دوستى يارمندى نكوست توانگر بود چادر او بپوش * چو درويش باشد تو با او بكوش كسى كو فروتن تر و رادتر * دل دوستانش به دو شادتر دگر آنك پرسد كه دشمن كراست * كز و دل هميشه به درد و بلاست چو گستاخ باشد زبانش ببد * ز گفتار او دشمن آيد سزد دگر آنك پرسيد دشوار چيست * بىآزار را دل پر آزار كيست چو بد بود و بد ساز با وى نشست * يكى زندگانى بود چون كبست دگر آنك گويد گوا كيست راست * كه جان و خرد بر گوا بر گواست به از آزمايش نديدم گوا * گواى سخنگوى و فرمانروا زيانكارتر كار گفتى كه چيست * كه فرجام ازان بد ببايد گريست چو چيره شود بر دلت بر هوا * هوا بگذرد همچو باد هوا پشيمانى آرد بفرجام سود * گل آرزو را نشايد بسود دگر آنك گويد كه گردان ترست * كه چون پاى جويى بدستت سرست چنين دوستى مرد نادان بود * سرشتش بد و راى گردان بود دگر آنك گويد ستمكاره كيست * بريده دل از شرم و بيچاره كيست چو كژّى كند مرد بيچاره خوان * چو بىشرمى آرد ستمكاره خوان هر آن كس كه او پيشه گيرد دروغ * ستمكاره‌اى خوانمش بىفروغ تباهى كه گفتى ز گفتار كيست * پر آزارتر درد آزار كيست سخن چين و دو روى و بيكار مرد * دل هوشياران كند پر ز درد بپرسيد دانا كه عيب از چه بيش * كه باشد پشيمان ز گفتار خويش هر آن كس كه راند سخن بر گزاف * بود بر سر انجمن مرد لاف بگاهى كه تنها بود در نهفت * پشيمان شود زان سخنها كه گفت هم اندر زمان چون گشايد سخن * بپيش آرد آن لافهاى كهن خردمند و گر مردم بىهنر * كس از آفرينش نيابد گذر چنين بود تا بود دوران دهر * يكى زهر يابد يكى پاى زهر همه پرسش اين بود و پاسخ همين * كه بر شاه باد از جهان آفرين زبانها بفرمانش گوينده باد * دل راد او شاد و جوينده باد شهنشاه كسرى ازو خيره ماند * بسى آفرين كيانى بخواند ز گفتار او انجمن شاد شد * دل شهريار از غم آزاد شد نبشتند عهدى بفرمان شاه * كه هرمزد را داد تخت و كلاه چو قرطاس رومى شد از باد خشك * نهادند مهرى بروبر ز مشك بموبد سپردند پيش ردان * بزرگان و بيدار دل بخردان [ پيمان نوشتن نوشين روان پسر خود را - هرمزد - ] جهان را نمايش چو كردار نيست * نهانش جز از رنج و تيمار نيست