حكيم ابوالقاسم فردوسى

1140

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

چنين داد پاسخ كه آرى رواست * كه تاج زمانه سر پادشاست جهان را چنين شهر ياران سرند * ازيرا چنين بر سران افسرند گذشتم ز توقيع نوشين روان * جهان پير و انديشه من جوان مرا طبع نشگفت اگر تيز گشت * بپيرى چنين آتش آميز گشت ز منبر چو محمود گويد خطيب * بدين محمد گرايد صليب همى گفتم اين نامه را چند گاه * نهان بد ز خورشيد و كيوان و ماه چو تاج سخن نام محمود گشت * ستايش بآفاق موجود گشت زمانه بنام وى آباد باد * سپهر از سر تاج او شاد باد جهان بستد از بت‌پرستان هند * بتيغى كه دارد چو رومى پرند نامه كسرى بهرمزد [ پند دادن نوشين روان ، پسر خود - هرمزد را ] شنيدم كجا كسرى شهريار * بهرمز يكى نامه كرد استوار ز شاه جهاندار خورشيد دهر * مهست و سر افراز و گيرنده شهر جهاندار بيدار و نيكو كنش * فشانندهء گنج بىسرزنش فزاينده نام و تخت قباد * گرايندهء تاج و شمشير و داد كه با فرّ و برزست و فرهنگ و نام * ز تاج بزرگى رسيده بكام سوى پاك هرمزد فرزند ما * پذيرفته از دل همى پند ما ز يزدان بدى شاد و پيروز بخت * هميشه جهاندار با تاج و تخت به ماه خجسته بخرداد روز * بنيك اختر و فال گيتى فروز نهاديم بر سر ترا تاج زر * چنان هم كه ما يافتيم از پدر همان آفرين نيز كرديم ياد * كه بر تاج ما كرد فرخ قباد تو بيدار باش و جهاندار باش * خردمند و راد و بىآزار باش بدانش فزاى و بيزدان گراى * كه اويست جان ترا رهنماى بپرسيدم از مرد نيكو سخن * كسى كو بسال و خرد بد كهن كه از ما بيزدان كه نزديكتر * كرا نزد او راه باريكتر چنين داد پاسخ كه دانش گزين * چو خواهى ز پروردگار آفرين كه نادان فزونى ندارد ز خاك * بدانش بسنده كند جان پاك بدانش بود شاه زيباى تخت * كه داننده بادى و پيروز بخت مبادا كه گردى تو پيمان شكن * كه خاكست پيمان شكن را كفن بباد افره بىگناهان مكوش * بگفتار بدگوى مسپار گوش بهر كار فرمان مكن جز بداد * كه از داد باشد روان تو شاد زبان را مگردان بگرد دروغ * چو خواهى كه تخت تو گيرد فروغ وگر زيردستى بود گنج دار * تو او را ازان گنج بىرنج دار كه چيز كسان دشمن گنج تست * بدان گنج شو شاد كز رنج تست وگر زيردستى شود مايه‌دار * همان شهريارش بود سايه دار همى در پناه تو بايد نشست * اگر زير دستست اگر در پرست چو نيكو كند با تو پاداش كن * ابا دشمن دوست پر خاش كن