حكيم ابوالقاسم فردوسى
1114
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بديشان سپرد آن دو فرزند را * دو مهتر نژاد خردمند را نبودند ز ايشان جدا يك زمان * بديدار ايشان شده شادمان چو نيرو گرفتند و دانا شدند * بهر دانشى بر توانا شدند زمان تا زمان يك ز ديگر جدا * شدندى بر مادر پارسا كه از ما كدامست شايسته تر * بدل برتر و نيز بايسته تر چنين گفت مادر بهر دو پسر * كه تا از شما با كه يابم هنر خردمندى و راى و پرهيز و دين * زبان چرب و گوينده و بآفرين چو داريد هر دو ز شاهى نژاد * خرد بايد و شرم و پرهيز و داد چو تنها شدى سوى مادر يكى * چنين هم سخن راندى اندكى كه از ما دو فرزند كشور كراست * بشاهى و اين تخت و افسر كراست به دو مام گفتى كه تخت آن تست * هنرمندى و راى و بخت آن تست بديگر پسر هم ازينسان سخن * همى راندى تا سخن شد كهن دل هردوان شاد كردى بتخت * بگنج و سپاه و بنام و ببخت رسيدند هر دو به مردى بجاى * بد آموز شد هر دو را رهنماى ز رشك او فتادند هر دو برنج * بر آشوفتند از پى تاج و گنج همه شهر ز ايشان به دو نيم گشت * دل نيك مردان پر از بيم گشت [ گفتگوى كردن گو و طلحند از بهر تخت ] ز گفت بد آموز جوشان شدند * بنزديك مادر خروشان شدند بگفتند كز ما كه زيباترست * كه بر نيك و بد بر شكيباترست چنين پاسخ آورد فرزانه زن * كه با موبدى يكدل و راى زن شما را ببايد نشستن نخست * بآرام و با كام فرجام جست ازان پس خنيده بزرگان شهر * هر آن كس كه او دارد از راى بهر يكايك بگوييم با رهنمون * نه خوبست گرمى به كار اندرون كسى كو بجويد همى تاج و گاه * خرد بايد و راى و گنج و سپاه چو بيدادگر پادشاهى كند * جهان پر ز گرم و تباهى كند بمادر چنين گفت پر مايه گو * كزين پرسش اندر زمانه مرو اگر كشور از من نگيرد فروغ * بكژّى مكن هيچ راى دروغ بطلخند بسپار گنج و سپاه * من او را يكى كهترم نيكخواه و گر من بسال و خرد مهترم * هم از پشت جمهور كنداورم به دو گوى تا از پى تاج و تخت * نگيرد ببيدانشى كار سخت به دو گفت مادر كه تندى مكن * بر انديشه بايد كه رانى سخن هر آن كس كه بر تخت شاهى نشست * ميان بسته بايد گشاده دو دست نگه داشتن جان پاك از بدى * بدانش سپردن ره بخردى هم از دشمن آژير بودن بجنگ * نگه داشتن بهرهء نام و ننگ ز داد و ز بيداد شهر و سپاه * بپرسد خداوند خورشيد و ماه اگر پشه از شاه يابد ستم * روانش بدوزخ بماند دژم جهان از شب تيره تاريك تر * دلى بايد از موى باريكتر كه از بد كند جان و تن را رها * بداند كه كژّى نيارد بها