حكيم ابوالقاسم فردوسى
1112
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
يكى كاروان بد كه كس پيش از ان * نراند و نبد خواسته بيش از ان بيامد ز قنّوج بوزرجمهر * بر افراخته سر بگردان سپهر دلى شاد با نامهء شاه هند * نبشته بهندى خطى بر پرند كه راى و بزرگان گوايى دهند * نه از بيم كز نيك رايى دهند كه چون شاه نوشين روان كس نديد * نه از موبد سالخورده شنيد نه كس دانشىتر ز دستور اوى * ز دانش سپهرست گنجور اوى فرستاده شد باژ يك ساله پيش * اگر بيش بايد فرستيم بيش ز باژى كه پيمان نهاديم نيز * فرستاده شد هرچ بايست چيز چو آگاهى آمد ز دانا بشاه * كه با كام و با خوبى آمد ز راه ازان آگهى شاد شد شهريار * بفرمود تا هرك بد نامدار ز شهر و ز لشكر خبيره شدند * همه نامداران پذيره شدند به شهر اندر آمد چنان ارجمند * بپيروزى شهريار بلند بايوان چو آمد بنزديك تخت * برو شهريار آفرين كرد سخت ببر در گرفتش جهاندار شاه * بپرسيدش از راى و ز رنج راه بگفت آنكجا رفت بوزرجمهر * ازان بخت بيدار و مهر سپهر پس آن نامه راى پيروز بخت * بياورد و بنهاد در پيش تخت بفرمود تا يزدگرد دبير * بيامد بر شاه دانش پذير چو آن نامهء راى هندى بخواند * يكى انجمن در شگفتى بماند هم از دانش و راى بوزرجمهر * از ان بخت سالار خورشيد چهر چنين گفت كسرى كه يزدان سپاس * كه هستم خردمند و نيكى شناس مهان تاج و تخت مرا بندهاند * دل و جان به مهر من آگندهاند شگفتىتر از كار بوزرجمهر * كه دانش به دو داد چندين سپهر سپاس از خداوند خورشيد و ماه * كزويست پيروزى و دستگاه برين داستان بر سخن ساختم * بطلخند و شطرنج پرداختم داستان طلخند و گو [ داستان طلخند و گو و پيدا شدن شطرنج ] [ چنين گفت شاهوى بيدار دل * كه اى پير داناى و بسيار دل ] ايا مرد فرزانه و تيزوير * ز شاهوى پير اين سخن ياد گير كه در هند مردى سرافراز بود * كه با لشكر و خيل و با ساز بود خنيده بهر جاى جمهور نام * به مردى بهر جاى گسترده گام چنان پادشا گشته بر هندوان * خردمند و بيدار و روشن روان و را بود كشمير تا مرز چين * برو خواندندى بداد آفرين به مردى جهانى گرفته بدست * و را سندلى بود جاى نشست هميدون بدش تاج و گنج و سپاه * هميدون نگين و هميدون كلاه هنرمند جمهور فرهنگ جوى * سر افراز با دانش و آبروى به دو شادمان زير دستان اوى * چه شهرى چه از در پرستان اوى زنى بود هم گوهرش هوشمند * هنرمند و با دانش و بىگزند