حكيم ابوالقاسم فردوسى
1102
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
ز من يادگارست چندى سخن * گمانم كه هرگز نگردد كهن چو بگشاد روشن دل شهريار * فراوان سخن كرد زو خواستار به دو گفت فرخ كدامست مرد * كه دارد دلى شاد بىباد سرد چنين گفت كان كو بود بىگناه * نبردست آهرمن او را ز راه بپرسيدش از كژّى و راه ديو * ز راه جهاندار كيهان خديو به دو گفت فرمان يزدان بهيست * كه اندر دو گيتى ازو فرّهيست در برترى راه آهرمنست * كه مرد پرستنده را دشمنست خنك در جهان مرد پيمان منش * كه پاكى و شرمست پيرامنش چو جانش تنش را نگهبان بود * همه زندگانيش آسان بود بماند به دو رادى و راستى * نكوبد در كژّى و كاستى هران چيز كان بهرهء تن بود * روانش پس از مرگ روشن بود ازين هر دو چيزى ندارد دريغ * كه بهر نيامست گر بهر تيغ كسى كو بود بر خرد پادشا * روان را ندارد به راه هوا سخن نشنو از مرد افزون منش * كه با جان روشن بود بدكنش چو خستو بيايد بديگر سراى * هم ايدر پر از درد ماند بجاى كزين بگذرى سفله آن را شناس * كه از پاك يزدان ندارد سپاس دريغ آيدش بهرهء تن ز تن * شود ز آرزوها ببندد دهن همان بهر جانش كه دانش بود * نداند نه از دانشى بشنود بپرسيد كسرى كه از كهتران * كرا باشد انديشهء مهتران چنين گفت كان كس كه داناتر ست * بهر آرزو بر تواناتر ست كدامست دانا به دو شاه گفت * كه دانش بود مرد را در نهفت چنين گفت كان كو بفرمان ديو * نپردازد از راه كيهان خديو دهاند اهرمن هم بنيروى شير * كه آرند جان خرد را به زير به دو گفت كسرى كه ده ديو چيست * كزيشان خرد را ببايد گريست چنين داد پاسخ كه آز و نياز * دو ديوند با زور و گردن فراز دگر خشم و رشكست و ننگست و كين * چو نمّام و دو روى و ناپاك دين دهم آنك از كس ندارد سپاس * بنيكى و هم نيست يزدان شناس به دو گفت ازين شوم ده با گزند * كدامست آهرمن زورمند چنين داد پاسخ بكسرى كه آز * ستمكاره ديوى بود دير ساز كه او را نبينند خشنود ايچ * همه در فزونيش باشد بسيچ نياز آنك او را ز اندوه و درد * همى كور بينند و رخساره زرد كزين بگذرى خسروا ديو رشك * يكى دردمندى بود بىپزشك اگر در زمانه كسى بىگزند * بتندى شود جان او دردمند دگر ننگ ديوى بود با ستيز * هميشه ببد كرده چنگال تيز دگر ديو كينست پر خشم و جوش * ز مردم بتابد گهء خشم هوش نه بخشايش آرد بروبر نه مهر * دژ آگاه ديوى پر آژنگ چهر دگر ديو نمّام كو جز دروغ * نداند نراند سخن با فروغ