حكيم ابوالقاسم فردوسى

107

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

تو گفتى كه الماس مرجان فشاند * چه مرجان كه در كين همى جان فشاند ز قارن چو افراسياب آن بديد * بزد اسپ و لشكر سوى او كشيد يكى رزم تا شب بر آمد ز كوه * بكردند و نامد دل از كين ستوه چو شب تيره شد قارن رزمخواه * بياورد سوى دهستان سپاه بر نوذر آمد بپرده سراى * ز خون برادر شده دل ز جاى ورا ديد نوذر فرو ريخت آب * ازان مژّهء سير ناديده خواب چنين گفت كز مرگ سام سوار * نديدم روان را چنين سوگوار چو خورشيد بادا روان قباد * ترا زين جهان جاودان بهر باد كزين رزم و ز مرگمان چاره نيست * ز مى را جز از گور گهواره نيست چنين گفت قارن كه تا زاده‌ام * تن پر هنر مرگ را داده‌ام [ فريدون نهاد اين كله بر سرم * كه بر كين ايرج زمين بسپرم ] [ هنوز آن كمربند نگشاده‌ام * همان تيغ پولاد ننهاده‌ام ] برادر شد آن مرد سنگ و خرد * سرانجام من هم برين بگذرد انوشه بدى تو كه امروز جنگ * بتنگ اندر آورد پور پشنگ چو از لشكرش گشت لختى تباه * از آسودگان خواست چندى سپاه [ مرا ديد با گرزهء گاو روى * بيامد بنزديك من جنگجوى ] [ برويش بران گونه اندر شدم * كه با ديدگانش برابر شدم ] [ يكى جادوى ساخت با من بجنگ * كه با چشم روشن نماند آب و رنگ ] شب آمد جهان سر بسر تيره گشت * مرا بازو از كوفتن خيره گشت تو گفتى زمانه سرآيد همى * هوا زير خاك اندر آيد همى ببايست برگشتن از رزمگاه * كه گرد سپه بود و شب شد سياه [ رزم افراسياب با نوذر ديگر بار ] بر آسود پس لشكر از هر دو روى * برفتند روز دوم جنگجوى رده بر كشيدند ايرانيان * چنانچون بود ساز جنگ كيان چو افراسياب آن سپه را بديد * بزد كوس رويين و صف بر كشيد چنان شد ز گرد سواران جهان * كه خورشيد گفتى شد اندر نهان دهاده بر آمد ز هر دو گروه * بيابان نبود ايچ پيدا ز كوه بر انسان سپه بر هم آويختند * چو رود روان خون همى ريختند بهر سو كه قارن شدى رزمخواه * فرو ريختى خون ز گرد سياه كجا خاستى گرد افراسياب * همه خون شدى دشت چون رود آب سرانجام نوذر ز قلب سپاه * بيامد بنزديك او رزمخواه چنان نيزه بر نيزه انداختند * سنان يك بديگر بر افراختند كه بر هم نپيچد بران گونه مار * شهانرا چنين كى بود كارزار چنين تا شب تيره آمد بتنگ * برو خيره شد دست پور پشنگ از ايران سپه بيشتر خسته شد * و زان روى پيكار پيوسته شد ببيچارگى روى برگاشتند * بهامون بر افگنده بگذاشتند دل نوذر از غم پر از درد بود * كه تاجش ز اختر پر از گرد بود