حكيم ابوالقاسم فردوسى

1076

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

بخور آن چنان كان بنگزايدت * ببيشى خورش تن بنفزايدت مكن در خورش خويش را چار سوى * چنان خور كه نيزت كند آرزوى ز مى نيز هم شادمانى گزين * كه مست از كسى نشنود آفرين چو يزدان پسندى پسنديده‌اى * جهان چون تنست و تو چون ديده‌اى بسى از جهان آفرين ياد كن * پرستش برين ياد بنياد كن بژرفى نگه دار هنگام را * بروز و بشب گاه آرام را چو دانى كه هستى سرشته ز خاك * فرامش مكن راه يزدان پاك پرستش ز خورد ايچ كمتر مكن * تو نو باش گر هست گيتى كهن بنيكى گراى و غنيمت شناس * همه ز آفريننده دار اين سپاس مگرد ايچ گونه بگرد بدى * بنيكى گرايى اگر بخردى ستوده‌تر آن كس بود در جهان * كه نيكش بود آشكار و نهان هوا را مبر پيش راى و خرد * كزان پس خرد سوى تو ننگرد چو خواهى كه رنج تو آيد ببر * ز آموزگاران مپرتاب سر دبيرى بياموز فرزند را * چو هستى بود خويش و پيوند را دبيرى رساند جوان را بتخت * كند ناسزا را سزاوار بخت دبيريست از پيشه‌ها ارجمند * كز و مرد افگنده گردد بلند چو با آلت و راى باشد دبير * نشيند بر پادشا ناگزير تن خويش آژير دارد ز رنج * بيابد بىاندازه از شاه گنج بلاغت چو با خط گرد آيدش * بر انديشه معنى بيفزايدش ز لفظ آن گزيند كه كوتاه‌تر * به خط آن نمايد كه دلخواه‌تر خردمند بايد كه باشد دبير * همان بردبار و سخن يادگير هشيوار و سازيدهء پادشا * زبان خامش از بد بتن پارسا شكيبا و با دانش و راست‌گوى * وفادار و پاكيزه و تازه روى چو با اين هنرها شود نزد شاه * نشايد نشستن مگر پيش گاه سخنها چو بشنيد ازو شهريار * دلش تازه شد چون گل اندر بهار چنين گفت كسرى بموبد كه رو * ورا پايگاهى بياراى نو درم خواه و خلعت سزاوار اوى * كه در دل نشست گفتار اوى [ بزم هفتم شاه نوشين روان با بزرگمهر و موبدان ] دگر هفته چون هور بفراخت تاج * بيامد نشست از بر تخت عاج ابا نامور موبدان و ردان * جهاندار و بيدار دل بخردان [ همى خواست ز ايشان جهاندار شاه * همان نيز فرخ دبير سپاه ] [ هم از فيلسوفان و ز مهتران * ز هر كشورى كار ديده سران ] همان ساوه و يزدگرد دبير * بپيش اندرون بهمن تيز وير ببوزرجمهر آن زمان گفت شاه * كه دل را بياراى و بنماى راه ز من راستى هرچ دانى بگوى * بكژّى مجو از جهان آبروى پرستش چگونه است فرمان من * نگه داشتن راى و پيمان من ز گيتى چو آگه شوند اين مهان * شنيده بگويند با همرهان