حكيم ابوالقاسم فردوسى
1067
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
دل از كار گيتى بيك سو كشيد * كجا خواست گفتار دانا شنيد كسى كو سرافراز درگاه بود * بدانندگى در خور شاه بود برفتند گويندگان سخن * جوان و جهان ديده مرد كهن سرافراز بوزرجمهر جوان * بشد با حكيمان روشن روان حكيمان داننده و هوشمند * رسيدند نزديك تخت بلند نهادند رخ سوى بوزرجمهر * كه كسرى همى زو برافروخت چهر از يشان يكى بود فرزانه تر * بپرسيد ازو از قضا و قدر كه انجام و فرجام چونين سخن * چه گونه است و اين بر چه آيد ببن چنين داد پاسخ كه جوينده مرد * دوان و شب و روز با كار كرد بود راه روزى برو تار و تنگ * بجوى اندرون آب او با درنگ يكى بىهنر خفته بر تخت بخت * همى گل فشاند برو بر درخت چنينست رسم قضا و قدر * ز بخشش نيابى بكوشش گذر جهاندار دانا و پروردگار * چنين آفريد اختر روزگار دگر گفت كان چيز كافزون ترست * كدامست و بيشى كه را در خورست چنين گفت كان كس كه دانندهتر * بنيكى كرا دانش آيد ببر دگر گفت كز ما چه نيكوترست * ز گيتى كرا نيكويى در خورست چنين داد پاسخ كه آهستگى * كريمى و خوبى و شايستگى فزونتر بكردن سر خويش پست * ببخشد نه از بهر پاداش دست بكوشد بجويد بگرد جهان * خرامد بهنگام با همرهان دگر گفت كاندر خردمند مرد * هنر چيست هنگام ننگ و نبرد چنين گفت كان كس كه آهوى خويش * ببيند بگرداند آيين و كيش بپرسيد ديگر كه در زيستن * چه سازى كه كمتر بود رنج تن چنين داد پاسخ كه گر با خرد * دلش بردبار ست رامش برد بداد و ستد در كند راستى * ببندد در كژّى و كاستى ببخشد گنه چون شود كامكار * نباشد سرش تيز و نابردبار بپرسيد ديگر كه از انجمن * نگهبان كدامست بر خويشتن چنين گفت كان كو پس آرزوى * نرفت از كريمىّ و ز نيك خوى دگر كو بسستى نشد پيش كار * چو ديد او فزونى بد روزگار دگر گفت كز بخشش نيك خوى * كدامست نيكوتر از هر دو سوى كجا در دو گيتيش بار آورد * بسالى دو بارش بهار آورد چنين گفت كان كس كه با خواسته * ببخشش كند جانش آراسته و گر بر ستاننده آرد سپاس * ز بخشنده بازارگانى شناس دگر گفت كز مرد پيرايه چيست * و زان نيكوييها گرانمايه چيست چنين داد پاسخ كه بخشنده مرد * كجا نيكويى با سزاوار كرد ببالد بكردار سر و بلند * چو باليد هرگز نباشد نژند و گر ناسزا را بسايى بمشك * نبويد نرويد گل از خار خشك سخن پرسى از گنگ گر مرد كر * ببار آيد و راى نايد ببر