حكيم ابوالقاسم فردوسى

1059

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

عزيزى بود زار و خوار و نژند * گزيده بشاهى ز چرخ بلند بدين داستان زد يكى مهر نوش * پرستار با هوش و پشمينه پوش كه هر كو بمرگ پدر گشت شاد * ورا رامش و زندگانى مباد تو از تيرگى روشنايى مجوى * كه با آتش آب اندر آيد بجوى نه آسانيى ديد بىرنج كس * كه روشن زمانه برينست و بس تو با چرخ گردان مكن دوستى * كه گه مغز اويى و گه پوستى چه جويى ز كردار او رنگ و بوى * بخواهد ربودن چو بنمود روى بدان گه بود بيم رنج و گزند * كه گردون گردان بر آرد بلند سپاهى كه هستند با نوش زاد * كجا سر بپيچند چندين ز داد تو آن را جز از باد و بازى مدان * گزاف زنان بود و راى بدان هران كس كه ترساست از لشكرش * همى از پى كيش پيچد سرش چنينست كيش مسيحا كه دم * زنى تيز و گردد كسى زو دژم نه پرواى راى مسيحا بود * بفرجام خصمش چليپا بود دگر هر كه هست از پراگندگان * بدآموز و بدخواه و از بندگان از ايشان يكى برترى راى نيست * دم باد با راى ايشان يكيست بجنگ ار گرفته شود نوش زاد * برو زين سخنها مكن هيچ ياد كه پوشيده رويان او در نهان * سر آرند بر خويشتن بر زمان هم ايوان او ساز زندان اوى * ابا آنك بردند فرمان اوى در گنج يك سر به دو بر مبند * و گرچه چنين خوار شد ارجمند ز پوشيده رويان و از خوردنى * ز افگندنى هم ز گستردنى برو هيچ تنگى نبايد به چيز * نبايد كه چيزى نيابد بنيز وزين مرزبانان ايرانيان * هر ان كس كه بستند با او ميان چو پيروز گردى مپيچان سخن * ميانشان بخنجر به دو نيم كن هر ان كس كه او دشمن پادشاست * بكام نهنگش سپارى رواست جز ان هرك ما را بدل دشمنست * ز تخم جفا پيشه آهرمنست ز ما نيكوييها نگيرند ياد * ترا آزمايش بس از نوش زاد ز نظّاره هر كس كه دشنام داد * زبانش بجنبيد بر نوش زاد بران ويژه دشنام ما خواستند * بهنگام بد گفتن آراستند مباش اندرين نيز همداستان * كه بدخواه راند چنين داستان گر او بى هنر شد هم از پشت ماست * دل ما برين راستى برگواست زبان كسى كو ببد كرد ياد * وزو بود بيداد بر نوش زاد همه داغ كن بر سر انجمن * مبادش زبان و مبادش دهن كسى كو بجويد همى روزگار * كه تا سست گردد تن شهريار به كار آورد كژّى و دشمنى * بدانديشى و كيش آهر منى بدين پادشاهى نباشد رواست * كه فرّ و سر و افسر و چهر ماست [ جنگ ساختن رام برزين با نوشزاد و پند دادن پيروز نوشزاد را ] نهادند برنامه بر مهر شاه * فرستاده برگشت پويان به راه چو از ره سوى رام برزين رسيد * بگفت آنچ از شاه كسرى شنيد