حكيم ابوالقاسم فردوسى

105

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ز جنگ آوران مرد چون سى هزار * برفتند شايستهء كارزار سوى زابلستان نهادند روى * ز كينه بدستان نهادند روى خبر شد كه سام نريمان بمرد * همى دخمه سازد و را زال گرد از ان سخت شادان شد افراسياب * بديد آنكه بخت اندر آمد بخواب بيامد چو پيش دهستان رسيد * برابر سراپردهء بر كشيد سپه را كه دانست كردن شمار * برو چارصد بار بشمر هزار بجوشيد گفتى همه ريگ و شخ * بيابان سراسر چو مور و ملخ ابا شاه نوذر صد و چل هزار * همانا كه بودند جنگى سوار بلشكر نگه كرد افراسياب * هيونى برافگند هنگام خواب يكى نامه بنوشت سوى پشنگ * كه جستيم نيكى و آمد بچنگ همه لشكر نوذر ار بشكريم * شكارند و در زير پى بسپريم دگر سام رفت از در شهريار * همانا نيايد بدين كارزار ستودان همى سازدش زال زر * ندارد همى جنگ را پاى و پر مرا بيم از و بُد بايران زمين * چو او شد ز ايران بجوييم كين همانا شماساس در نيمروز * نشستست با تاج گيتى فروز بهنگام هر كار جستن نكوست * زدن راى با مرد هشيار و دوست چو كاهل شود مرد هنگام كار * از ان پس نيابد چنان روزگار هيون تكاور برآورد پر * بشد نزد سالار خورشيد فر [ رزم بارمان و قباد و كشته شدن قباد ] سپيده چو از كوه سر بر كشيد * طلايه بپيش دهستان رسيد ميان دو لشكر دو فرسنگ بود * همه ساز و آرايش جنگ بود يكى ترك بُد نام او بارمان * همى خفته را گفت بيدار مان بيامد سپه را همى بنگريد * سراپردهء شاه نوذر بديد بشد نزد سالار توران سپاه * نشان داد از ان لشكر و بارگاه و زان پس بسالار بيدار گفت * كه ما را هنر چند بايد نهفت بدستورى شاه من شيروار * بجويم از ان انجمن كارزار ببينند پيدا ز من دستبرد * جز از من كسى را نخوانند گرد چنين گفت اغريرث هوشمند * كه گر بارمان را رسد زين گزند دل مرزبانان شكسته شود * برين انجمن كار بسته شود يكى مرد بىنام بايد گزيد * كه انگشت ازان پس نبايد گزيد پر آژنگ شد روى پور پشنگ * ز گفتار اغريرث آمدش ننگ به روى دژم گفت با بارمان * كه جوشن بپوش و بزه كن كمان تو باشى بران انجمن سر فراز * بانگشت دندان نيايد بگاز بشد بارمان تا بدشت نبرد * سوى قارن كاوه آواز كرد كزين لشكر نوذر نامدار * كه دارى كه با من كند كارزار نگه كرد قارن بمردان مرد * ازان انجمن تا كه جويد نبرد كس از نامدارانش پاسخ نداد * مگر پير گشته دلاور قباد