حكيم ابوالقاسم فردوسى
1049
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
نهادند بر نامه بر مهر شاه * سوارى گزيدند زان بارگاه چنانچون ببايست چيره زبان * جهان ديده و گرد و روشن روان فرستاده با نامهء شهريار * بيامد بر قيصر نامدار برو آفرين كرد و نامه بداد * همان راى كسرى برو كرد ياد سخنهاش بشنيد و نامه بخواند * بپيچيد و اندر شگفتى بماند ز گفتار كسرى سرافراز مرد * بُرو پر ز چين كرد و رخساره زرد نويسنده را خواند و پاسخ نوشت * پديدار كرد اندر و خوب و زشت سر خامه چون كرد رنگين بقار * نخست آفرين كرد بر كردگار نگارندهء بر كشيده سپهر * كزويست پرخاش و آرام و مهر بگيتى يكى را كند تا جور * وزو به يكى پيش او با كمر اگر خود سپهر روان زان تست * سر مشترى زير فرمان تست بديوان نگه كن كه رومى نژاد * بتخم كيان باژ هرگز نداد تو گر شهريارى نه من كهترم * همان با سر و افسر و لشكرم چه بايست پذيرفت چندين فسوس * ز بيم پى پيل و آواى كوس بخواهم كنون از شما باژ و ساو * كه دارد بپرخاش با روم تاو بتاراج بردند يك چند چيز * گذشت آن ستم بر نگيريم نيز ز دشت سواران نيزه وران * بر آريم گرد از كران تا كران نه خورشيد نوشين روان آفريد * و گر بستد از چرخ گردان كليد كه كس را نخواند همى از مهان * همه كام او يابد اندر جهان فرستاده را هيچ پاسخ نداد * بتندى ز كسرى نيامدش ياد چو مهر از بر نامه بنهاد گفت * كه با تو صليب و مسيحست جفت فرستاده با او نزد هيچ دم * دژم ديد پاسخ بيامد دژم بيامد بر شهر ايران چو گرد * سخنهاى قيصر همه ياد كرد [ سپاه كشيدن نوشين روان به جنگ قيصر روم ] چو بر خواند آن نامه را شهريار * بر آشفت با گردش روزگار همه موبدان و ردان را بخواند * از ان نامه چندى سخنها براند سه روز اندران بود با راى زن * چه با پهلوانان لشكر شكن چهارم بران راست شد راى شاه * كه راند سوى جنگ قيصر سپاه بر آمد ز در نالهء گاو دم * خروشيدن ناى و رويينه خم بآرام اندر نبودش درنگ * همى از پى راستى جست جنگ سپه بر گرفت و بنه بر نهاد * ز يزدان نيكى دهش كرد ياد يكى گرد بر شد كه گفتى سپهر * بدرياى قير اندر اندود چهر بپوشيد روى زمين را بنعل * هوا يك سر از پرنيان گشت لعل نبد بر زمين پشه را جايگاه * نه اندر هوا باد را ماند راه ز جوش سواران و ز گرد پيل * زمين شد بكردار درياى نيل جهاندار با كاويانى درفش * همى رفت با تاج و زرينه كفش همى برشد آوازشان بر دو ميل * بپيش سپاه اندرون كوس و پيل پس پشت و پيش اندر آزادگان * همى رفته تا آذرابادگان