حكيم ابوالقاسم فردوسى
1045
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
به سنگ و به گچ بايد از قعر آب * بر آورده تا چشمه آفتاب هر آنگه كه سازيم زين گونه بند * ز دشمن بايران نيايد گزند نبايد كه آيد يكى زين برنج * بده هرچ خواهند و بگشاى گنج كشاورز و دهقان و مرد نژاد * نبايد كه آزار يابد ز داد يكى پير موبد بران كار كرد * بيابان همه پيش ديوار كرد درى بر نهادند ز آهن بزرگ * رمه يك سر ايمن شد از بيم گرگ همه روى كشور نگهبان نشاند * چو ايمن شد از دشت لشكر براند [ سزا دادن كسرى الانان و بلوچيان و گيلانيان را ] ز دريا به راه الانان كشيد * يكى مرز ويران و بيكار ديد بآزادگان گفت ننگست اين * كه ويران بود بوم ايران زمين نشايد كه باشيم همداستان * كه دشمن زند زين نشان داستان ز لشكر فرستادهاى برگزيد * سخن گوى و دانا چنان چون سزيد به دو گفت شبگير ز ايدر بپوى * بدين مرزبانان لشكر بگوى شنيدم ز گفتار كارآگهان * سخن هرچ رفت آشكار و نهان كه گفتيد ما را ز كسرى چه باك * چه ايران بر ما چه يك مشت خاك بيابان فراخست و كوهش بلند * سپاه از در تير و گرز و كمند همه جنگ جويان بيگانهايم * سپاه و سپهبد نه زين خانهايم كنون ما بنزد شما آمديم * سراپرده و گاه و خيمه زديم در و غار جاى كمين شماست * بر و بوم و كوه و زمين شماست فرستاده آمد بگفت اين سخن * كه سالار ايران چه افگند بن سپاه الانى شدند انجمن * بزرگان فرزانه و راى زن 345 سپاهى كه رويشان تاختن پيشه بود * و ز آزاد مردى كم انديشه بود از ايشان بدى شهر ايران ببيم * نماندى بكس جامه و زرّ و سيم زن و مرد با كودك و چار پاى * بهامون رسيدى نماندى بجاى فرستاده پيغام شاه جهان * بديشان بگفت آشكار و نهان رخ نامداران از آن تيره گشت * دل از نام نوشين روان خيره گشت بزرگان آن مرز و كنداوران * برفتند با باژ و ساو گران همه جامه و برده و سيم و زر * گرانمايه اسبان بسيار مر از ايشان هر آن كس كه پيران بدند * سخن گوى و دانشپذيران بدند همه پيش نوشين روان آمدند * ز كار گذشته نوان آمدند چو پيش سرا پردهء شهريار * رسيدند با هديه و با نثار خروشان و غلتان به خاك اندرون * همه ديده پر خاك و دل پر ز خون خرد چون بود با دلاور براز * بشرم و بپوزش نيايد نياز بر ايشان ببخشود بيدار شاه * ببخشيد يك سر گذشته گناه بفرمود تا هرچ ويران شدست * كنام پلنگان و شيران شدست يكى شارستانى بر آرند زود * به دو اندرون جاى كشت و درود يكى بارهاى گردش اندر بلند * بدان تا ز دشمن نيابد گزند بگفتند با نامور شهريار * كه ما بندگانيم با گوشوار