حكيم ابوالقاسم فردوسى

1037

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

هر آن كس كه هست اندرين انجمن * شنيد اين بر آورده آواز من بدانيد و سرتاسر آگاه بيد * همه ساله با بخت همراه بيد كه ما تاج دارى بسر برده‌ايم * بداد و خرد راى پرورده‌ايم و ليكن ز دستور بايد شنيد * بد و نيك بىاو نيايد پديد هر آن كس كه آيد بدين بارگاه * ببايست كارى نيابند راه نباشم ز دستور همداستان * كه بر من بپوشد چنين داستان بدرگاه بر كارداران من * ز لشكر نبرده سواران من چو روزى بديشان نداريم تنگ * نگه كرد بايد بنام و بننگ همه مردمى بايد و راستى * نبايد به كار اندرون كاستى هر آن كس كه باشد از ايرانيان * ببندد بدين بارگه بر ميان بيابد ز ما گنج و گفتار نرم * چو باشد پرستنده با راى و شرم چو بيداد جويد يكى زيردست * نباشد خردمند و خسرو پرست مكافات يابد بدان بد كه كرد * نبايد غم ناجوانمرد خورد شما دل بفرمان يزدان پاك * بداريد و ز ما مداريد باك كه اويست بر پادشا پادشا * جهاندار و پيروز و فرمانروا فروزندهء تاج و خورشيد و ماه * نماينده ما را سوى داد راه جهاندار بر داوران داورست * ز انديشهء هر كسى برترست مكان و زمان آفريد و سپهر * بياراست جان و دل ما به مهر شما را دل از مهر ما بر فروخت * دل و چشم دشمن بما بر بدوخت شما راى و فرمان يزدان كنيد * به چيزى كه پيمان دهد آن كنيد نگهدار تاجست و تخت بلند * ترا بر پرستش بود يارمند همه تندرستى بفرمان اوست * همه نيكويى زير پيمان اوست ز خاشاك تا هفت چرخ بلند * همان آتش و آب و خاك نژند بهستى يزدان گوايى دهند * روان ترا آشنايى دهند [ ستايش همه زير فرمان اوست * پرستش همه زير پيمان اوست ] چو نوشين روان اين سخن بر گرفت * جهانى ازو مانده اندر شگفت همه يك سر از جاى برخاستند * برو آفرين نو آراستند [ بخشيدن كسرى ، پادشاهى را به چهار بهر و چاره كردن خراج را ] شهنشاه دانندگان را بخواند * سخنهاى گيتى سراسر براند جهان را ببخشيد بر چار بهر * وزو نامزد كرد آباد شهر نخستين خراسان ازو ياد كرد * دل نامداران به دو شاد كرد دگر بهره زان بد قم و اصفهان * نهاد بزرگان و جاى مهان وزين بهره بود آذرابادگان * كه بخشش نهادند آزادگان و ز ارمينيه تا در اردبيل * بپيمود بينا دل و بوم گيل سوم پارس و اهواز و مرز خزر * ز خاور ورا بود تا باختر چهارم عراق آمد و بوم روم * چنين پادشاهى و آباد بوم وزين مرزها هرك درويش بود * نيازش برنج تن خويش بود ببخشيد آگنده گنجى برين * جهانى برو خواندند آفرين