حكيم ابوالقاسم فردوسى

1030

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

كه گر بازيابى تو گنج و كلاه * چغانى بباشد ترا نيكخواه مرا باشد اين مرز و فرمان ترا * ز كرده نباشد پشيمان ترا زبردست را گفت خندان قباد * كزين بوم هرگز نگيريم ياد چو خواهى فرستمت بىمر سپاه * چغانى كه باشد كه يازد بگاه چو كردند عهد آن دو گردن فراز * در گنج زرّ و درم كرد باز بشاه جهاندار دادش رمه * سليح سواران و لشكر همه بپذرفت شمشير زن سى هزار * همه نامداران گرد و سوار ز هيتاليان سوى اهواز شد * سراسر جهان زو پر آواز شد [ بازگشتن كواذ از هيتال و زادن نوشين روان و بر تخت نشستن كواذ ] چو نزديكى خان دهقان رسيد * بسى مردم از خانه بيرون دويد يكى مژده بردند نزد قباد * كه اين پور بر شاه فرخنده باد پسر زاد جفت تو در شب يكى * كه از ماه پيدا نبود اندكى چو بشنيد در خانه شد شادكام * همانگاه كسراش كردند نام ز دهقان بپرسيد زان پس قباد * كه اى نيكبخت از كه دارى نژاد به دو گفت كز آفريدون گرد * كه از تخم ضحاك شاهى ببرد پدرم اين چنين گفت و من اين چنين * كه بر آفريدون كنيم آفرين ز گفتار او شادتر شد قباد * ز روزى كه تاج كيى بر نهاد عمارى بسيجيد و آمد به راه * نشسته به دو اندرون جفت شاه بياورد لشكر سوى طيسفون * دل از درد ايرانيان پر ز خون بايران همه سالخورده ردان * نشستند با نامور بخردان كه اين كار گردد بما بر دراز * ميان دو شهزاد گردن فراز ز روم و ز چين لشكر آيد كنون * بريزند زين مرز بسيار خون ببايد خراميد سوى قباد * مگر كان سخنها نگيرد به ياد بياريم جاماسب ده ساله را * كه با در همتا كند ژاله را مگرمان ز تاراج و خون ريختن * بيك سو گراييم ز آويختن برفتند يك سر سوى كىقباد * بگفتند كاى شاه خسرو نژاد گر از تو دل مردمان خسته شد * به شوخى دل و ديدها شسته شد كنون كامرانى بدان كت هواست * كه شاه جهان بر جهان پادشاست پياده همه پيش او در دوان * برفتند پر خاك تيره روان گناه بزرگان ببخشيد شاه * ز خون ريختن كرد پوزش به راه ببخشيد جاماسب را همچنين * بزرگان برو خواندند آفرين بيامد بتخت كيى بر نشست * ورا گشت جاماسب مهتر پرست برين گونه تا گشت كسرى بزرگ * يكى كودكى شد دلير و سترگ بفرهنگيان داد فرزند را * چنان بار شاخ برومند را همه كار ايران و توران بساخت * بگردون كلاه مهى بر فراخت و زان پس بياورد لشكر بروم * شد آن بارهء او چو يك مهره موم همه بوم و بر آتش اندر زدند * همه روميان دست بر سر زدند همى كرد زان بوم و بر خارستان * ازو خواست زنهار دو شارستان